آب را که در لیوان می ریزم ، بی رنگی و زلالی اش دلربا می شود.ولی افسوس که به یاد این مساله بغرنج می افتم که شاید هم وطنی در گوشه کنار این مرز و بوم در حسرت این لیوات آب می سوزد و می سازد.همه فکر از ما بهتران شده است کشوری که در سال های متمادی در شعار هایمان می کشیمش ولی ککشان هم نمی گزد تجاوز متعدد معتادین زیر پل به دختری خردسال بی پناه و بی کس.چهار تار موی دختری مساله مهم و غیر قابل گذشت حکومت می شودو گم شدن دکل 75 میلیون دلاری ارزشی برای فکر کردن برای آنها ندارد.آنقدر سرمان را با هاله نور و اراجیف سیاسیون گرم کردیم که یادمان رفت سیاست یعنی دروغ و سیاستمدار دلقک دروغگو.آنقدر گفتیم انسانیت که ندای انسانیت در اسیدپاشی های متعدد گم شد.جرعه ای از آب را که می نوشم بدنم خنک می شود ولی جگرم می سوزد . می سوزد از زنی با چند بچه ی قد و نیم قد که برای امرار معاش روزی یک کیلو میخ کج را صاف می کند به این امید که مرد صاحب میخ ها بجای 1000 تومان امشب را 2000 تومان بدهد تا بلکه یک نان اضافی بخردو آن را بدون مکملی با بچه هایش بخورد.آدمی می تواند فقط خوبی ها و خوشی ها را ببیند ولی دیدن درد ها و رنج ها در اوج خوشی چشم دل می خواهد.لیوان خالی را روی میز می گذارم چشم هایم را می بندم شاید چهره مغموم کودک 11 ساله ای را که با بچه نوزادش در بیمارستان کنار هم گذاشته بودنند از خاطرم پاک کنم چشمها چه باز باشد چه بسته فرقی نمی کند.الان که من می نویسم و شما می خوانید چه بسا چشمانی که گریان است.سهراب گفت چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.من می گویم : سهراب ، چشم هایش از اشک شسته شد وقتی پدر به زور سم را به خوردش داد تا هم خودش هم او و هم برادرش از فرط نداری و گرسنگی بمیرند.پدرش زمزمه کرد:شاید در آن دنیا لقمه نانی پیدا شود........آری حال زندگی را جور دیگری می دید...