سرنگ در دست چپش بود و اشک می ریخت هرکسی رد می شد متلکی نسبت می داد حتی پسری با لهجه اسکاتلندی رد شد وگفت:مگر تیم ملی حذف شده که گریه می کنی فوقش ذره ای مواد زدی والان تمام می شود.مرد گنده مثل بچه های که پستانک شان را ازشان گرفته باشند اشک می ریخت.انگار یکبار دیگر برتولد را نصف کرده باشداز رفتارش شرمنده بود.داشت شیشه ی یک رستوران را لیس می زد که یک کولی از پشت لگد زد و یک فحش حواله اش کرد.پیراهن کولی بوی تعفن می داد.پیراهن ورزشی تیم ملی انگلستان تن اش بود حوالی دوران ترشیاری ودایناسورها.از حروف چاپ شده فقط"GAS" مانده بود ویک شماره 8 رنگ ور رفته..
سیگارش رابا سیگار آتش می زدپاکت مارلبرو را نگاه می کرد و با هر پکی که می زد آرزوهای برباد رفته المپیک مونیخ را خارج می کرد.بعد از بازی رفت کنار دریاچه و کنار قوها شنا کرد.آلمانی ها برای اولین بار داشتند می رقصیدند و آن مرد بی مصرف ترین آدم روی زمین بود.آن قدر جرائت نداشت که برگردد آمستردام و بگوید که نشد!یعنی بگوید آلمانی ها قوی تر از ما بودند.هلندی ها بین زمزمه هایشان می گفتند: شاید یوهان خدا نبود..
مثل دیوانه ها راه می رفت وهمه را به فحش می کشید.چیزهای هم زیر لب می گفت انگار اعتقادش را به عیسی از دست داده بود.این بار که ازکنارش رد شد نیم نگاهی هم به آن(جام) نکرد.شبیه یک مرد شکست خورده رفت زیر دوش و احتمالا گریه هم نکرد چون تمام شکست های دنیا آخرشان دراماتیک تمام نمی شود.بعد از دوش گرفتن روی کاناپه لم داد و برنامه"یکشنبه های دروغی" را تماشا کرد.لا به لای حرف هایش چندعدد فحش به آلمانی جماعت داد و چند بد دهنی هم نـثار شیلیایها کرد.آن پسر مودب ترین آدمی بود که این دور و اطراف وجود داشت