چقدر میتواند خوشایند باشد در خواب دیدن رائول گونزالس؟!
در خیابان بودم و با یک نفر در حال قدم زدن.هیچ توجهی به او نداشتم جز اینکه متوجه پالتوی سیاهی شدم که پوشیده بود...همینطور در حال قدم زدن در خیابان بودیم تا اینکه به یک پارک رسیدیم که چند پسربچه در آن در حال فوتبال بازی کردن بودند.مردی که در کنارم بود شروع به دویدن به سمت توپ کرد و توپ را به سمت دروازه شوت کرد اما توپ از کنار تیر دروازه گذشت و گل نشد.راستش دلم برایش سوخت و داشتم به این فکر میکردم که به روی خودم نیاورم اما به سمتم که برگشت در جای خودم خشک شدم...بعد از مدتی سکوت و بهت دوباره شروع به قدم زدن کردیم و من در این فکر بودم که چطور ممکن است.من و او؟!
همینطور در حال قدم زدن بودیم که بی اختیار رو کردم به او و گفتم:خیلی خیلی دوستت دارم! برگشت و خندید.هنوز خنده اش را یادم هست-دلنشین و دوست داشتنی.دوباره شروع به قدم زدن کردیم و هنوز چند قدم بیشتر نگذشته بود که به غریزی ترین شکل ممکن پریدم در آغوشش و گویی تپش قلب هامان یکی شده بود.به یک روح در دو بدن چقدر اعتقاد دارید؟!رویایم تمام شد همانطور که هر رویایی...کوتاه و لذت بخش و بیاد ماندنی...بیاد ماندنی به اندازه ی به سکوت خواندن نیوکمپ توسط مرد رویاهای نه من بلکه همه ی مادریدیسیمویی ها،بیاد ماندنی به اندازه ی چیپ های استادانه و ظریف پسر نیک سانتیاگو برنابئو و میراث دار دون آلفردو دی استفانو...
*
چند روز پیش دوازدهمین سالگرد پیوستن دیوید بکهام به رئال مادرید بود و باشگاه در توییتی این سالگرد مهم را یادآوری کرد به پاس تمام لحظات رئالی بودن او اما باز هم همین چند روز پیش تولد رائول گونزالس بزرگ بود و دریغ از حتی همان توییت کوچک.نمیدانم شاید از بد شانسی ما و اسطوره هامان بود که عاشق تیمی هستیم که الآن بیشتر یک برند تجاریست تا باشگاه حرفه ای فوتبال...و حالا چند سال بعد پس جدایی پسر نیک سانتیاگو برنابئو و تعریف زنده ی عشق زمزمه های جدایی میراث دارانش در عشق به بزرگترین باشگاه فوتبال جهان شنیده میشود،زمزمه هایی که مدیران هیچ تمایلی به خاموش کردنشان ندارند و اینطور که پیداست از آن استقبال هم میکنند...
وقتی در حال اشک ریختن با این اخبار بودم به یاد خوابم و توپ گل نشده ی رائول افتادم...توپی که در دروازه ی چشم مدیرانی که فقط به پول و کاپ فکر میکنند نرفت تا روز تولد رائول و زیدان ساکت ترین روزها برای باشگاه باشد و درهای باشگاه باز باشند برای رفتن ایکر کاسیاس و سرخیو راموس...اسطوره هایی که بی شک اگر در هر باشگاه دیگری بودند تا الآن تندیس های طلاسازشان در میدان شهر نصب شده بود...
ما را ببخش سانتیگو برنابئو!
17 تیرماه 94