علی و مرگ ... مگر علی از مرگ می ترسد؟ او که به فرزندش آموخته است: " هم چون گردن بندی بر گردن دختر جوان، مرگ برای مرد زیبا است! " چه شورانگیز و جان بخش است، " این جا نبودن! " هنگامی که تیغه پولادین شمشیری را که تیز کرده بودند و به زهر آغشته بودند، در حالی که ذرات خونین مغزش بدان چسبیده بود، از فرق سرش کشیده شد، نخستین احساسی که در سراسر زندگی در آرزویش بود، در خود یافت. پنجه ی نیرومد و خشنی که همواره قلب اش را می فشرد، رهایش کرد؛ و نخستین بار از جان فریاد کشید که: " به خدای کعبه سوگند، نجات یافتم! " علی از مرگ نمی ترسید، از چنین پنجه ای که از درون به خفقان اش کشیده است، و در تنهایی به فغان اش آورده، می نالد و افسوس که شیعیان اش بر زخم سرش می گریند! ... دکتر علی شریعتی