در شگفتی این روزگار در عجب مانده ام...سرنوشت با انسان چه میکند!!! مهم نیست که چقدر بزرگ باشی , مهم نیست که چگونه عشق خود را ثابت کنی , زمانت که به پایان برسد تو هم خواهی رفت. همچون مسیح که یهودای فریب خورده اش او را به دست سرنوشت سپرد یا برده ای چون اسپارتاکوس که اسیر چنگال زمانه ی ناخلف شد... تو نیز برای عاشقانت دست کمی از مسیح نداشتی...تو برایشان همان شوالیه ی سپید پوشی بودی که مدت ها انتظارت را می کشیدند.. اما مگر می شود به چنین شوالیه ای پشت کرد؟؟؟ تویی که برایشان قدیس بودی و مظهر عشق!!! چطور با آن همه عشق و علاقه مجالی برای رفتن می ماند؟؟ اما تو نیز همچون پروردگارت یهودایی داشتی..یهودایی که طمع چشمانش را کور کرده بود و سپیدی وجودت را نمی دید... آن روزی که به عنوان پسرکی با هزار امید و آرزو پا در آن قصر گذاشتی هرگز به ذهنت چنین لحظه ای خطور نمی کرد... ولی دست سرنوشت نیز از تو کوتاه نماند..تو را نیز همراه خود برد...اکنون که نامت در کنار بزرگان تاریخ ثبت شده است. بزرگانی که برای افکارشان از هیچ تلاشی دریغ نکردند.. ای شوالیه ی مهربان من اکنون که میروی تنها یک چیز ازت میخواهم... " نگذار آرزوی دیدن لبخندت را با خود به گور ببرم" بخند...بخند که لبخندت را با هزاران هزار کهکشان عوض نمیکنم♥ خداحافظ آخرین فرشته ی پاک روی زمین.