اختصاصی طرفداری- می گویند پول چیز خوبیست، می گویند حلال مشکلات است و وقتی باشد آرامش هم هست. راست و دروغش پای خودشان ولی این را می دانم در این کره خاکی میلیون ها و یا شاید میلیاردها نفر هستند که سودای پول دار شدن در سر دارند. این پول وقتی شیرین تر می شود که چاشنی شهرت در کنار آن باشد. آن طوری که دیگر زندگی همانند رویاست و وقتی این دو عنصر را در کنار ورزش قرار دهیم دیگر حرفی باقی نمی ماند. هم پول است و هم شهرت و محبوبیت و هم تن سالم. مسیرش سخت است اما انتهای شیرینی دارد و هستند انسان هایی که یکی از سخت ترین راه های پولدار شدن را انتخاب می کنند.  اما رسیدن به این کاغذ ارزشمند که محبوبیت و شهرت هم در پی داشته باشد، راه های دیگری هم دارد. یکی می رود سراغ سینما و میزانسن و دوربین و پلان و یکی دیگر هم راه آسان تر خوانندگی را در پی می گیرد تا شاید روزی به شخصیت محبوب پوسترهای درون اتاقش  برسد. اما او از اول خیلی با این چیزها جور نبود. نه دوست داشت مرد اول روی پرده سینماها شود و نه دوست داشت با صدایش بر روی سن غوغا کند و به راحتی پول جارو کند. از همان ابتدا با توپ بزرگ شده بود و هیچ دوستی بهتر از توپ نداشت .شخصیتش آن چنان پر سرو صدا و شلوغ هم نبود و همیشه سرش توی کار خودش بود و حتی گاهی از صحبت کردن با هم سن هایش نیز خجالت می کشید. از چرخش روزگار و شرایط خانواده از کودکی طرفدار تیم سفیدپوش شهر بود تیمی که همان دوران کودکی به معشوقه اولش  تبدیل شد و توانست در سن 10 سالگی به این معشوقه برسد. روزهای نوجوانی را در کنار تیم سفیدپوش با همان شخصیت آرام گذراند تا این که کم کم برای خودش به مردی تبدیل شده بود و پس از مشکلات و تمرینات فراوان به تیم اصلی رسیده بود. روزهایش بسیار زیبا بود تا شب سرنوشت ساز گلاسگو فرا رسید. پسرک 19 ساله باید در یکی از حساس ترین دیدارهای فوتبال خودی نشان می داد و به راستی که چه خودی نشان داد. دقایقی از حضورش درزمین نگذشته بود که مشخص شد این پسر چیزی در وجودش است که او را جاودانه می کند. نه ادعایی داشت و نه دنبال حواشی ولی در همان سکوت دنیایی از حرف بود. سال ها گذشته تا پسرک به مردی بالغ تبدیل شد. حالا دیگر یک بازیکن سفیدپوش ساده نبود و لقب "مقدس" را به دوش می کشید. دیگر به تکیه گاه و رهبر اول تیم تبدیل شده بود و میلیون ها نفر را روی این کره خاکی با دلبری هایش در زمین مدهوش می کرد. 

با تمام این بزرگی ها اما هنوز آرام بود، آرام و بی سر وصدا. چهره اش آرامت می کرد و می دانستی که در تیمت یکی هست که بیشتر از بقیه تعصب دارد. جونش با این تیم گره خورده است و حتی موقعی که کسی نباشد او هست و می توان تا آخرین ثانیه هم به او امیدوار بود. روزهای رویایی برای هواداران سفیدپوش برای او هیچ گاه تکرار نمی شود، روزهایی که با آوردن نامش و چسباندن لقبش در انتهای نام وی در مقابل حریف قد علم می کردند و از قداست و تعصب و اصالت تیمشان می گفتند. همه چیز خوب پیش می رفت تا این که در یکی از همین مسابقه ها کاپیتان توسط بازیکن خودی مصدوم شد. شدت درد طوری بود که توان حرکت دادن دستش را نداشت. به نظر جدی می آمد و برای همین به بیرون از زمین منتقل شد. همه به دنبال خبری موثق از میزان مصدومیت بودند ولی خبری نبود تا چند ساعت بعد که معلوم شد دست کاپیتان دچار شکستگی شده است. باید ماه ها صبر کرد تا دوباره بتوان هنرش در زمین را دید. چیزی که باورش سخت بود اما چاره ای نبود و با فکر روزی که می آید می شد دوری اش را تحمل کرد. ماه ها گذشت و روز بازگشت فرا رسید. اما اوضاع فرق کرده بود. جانشینی برای کاپیتان امده بود و سرمربی وقتِ تیم همانند گذشته به مرد سفیدپوش اعتماد نداشت و بازی های کمی به او میدان می داد. دیدن کاپیتان روی نیمکت همانند شکنجه بود، شکنجه ای که هم هوادار را آزار می داد و هم خودش را فرسوده تر می کرد. با سپری کردن همین اوضاع خبری امیدوار کننده به گوش رسید که سرمربی رفتنی است. دیگر همه فکر می کردند دوباره کاپیتان به درون دروازه بر می گردد و همه چیز مثل قبل می شود اما اوضاع تغییری نکرد. مربی جدید هم در اکثر بازی ها او را نیمکت نشین می کرد و همین موضوع نشاط و شادابی همیشگی که وی همیشه در زمین داشت را کمرنگ تر می کرد.  انگار با رفتن مربی قبلی عزت و احترام کاپیتان هم رفته بود. فقط کافی بود اشتباهی در زمین بکند تا صدای "هو" تماشاگران بلند شود. انگار همه فراموش کار شده بودند و خیلی راحت دل کاپیتان را می شکاندند. روزها سیاه تر می شد و کم کم خبرهایی تلخی از اطراف تیم به گوش می رسید که کاپیتان رفتنی است. همه سعی می کردند که نشنیده بگیرند اما روز به روز خبرها بیشتر می شد. بیشتر می شد و نگرانی ها را درباره آینده کاپیتان بیشتر می کرد. تصورش هم سخت بود. مگر می شود هوا را از انسان بگیری و زنده بماند؟ او برای هواداران و تیم همان هوا بود ... همان هوایی که اگر نبود نمی شد سفید زندگی کرد، همان هوایی که نبودنش درد است و بودنش زندگی، همان هوایی که نبودنش جان می برد ... 11 جولای 2015 می گویند کاپیتان رفتنی است. همه چیز آماده است و باید تلخ ترین خبر را باور کرد. می گویند همان پسرکی که با دوچرخه برای تحقق آرزوی یک ملت به تمرین می آمد دیگر دوست داشتنی نیست. می گویند دلش شکسته است و دلش دوری می خواهد. دوری از نامهربانی ها و بی معرفتی ها. حوالی نیمه شب است، با نگاه به چند کلمه خشکم می زند. روزی که از آن می ترسیدم فرا رسیده . نه توان پلک زدن دارم و نه قدرت صحبت کردن و تنها چیزی که حس می کنم بغضی است که در گلویم اجازه نفس کشیدن نمی دهد. به سختی بغض را قورت می دهم و در کنار پنجره با روشن کردن سیگاری ناراحتی ام را خالی می کنم. حتی سیگار هم از همیشه تلخ تر است، می داند که این کام، کامِ حسرت است، کامِ دلتنگی و بی معرفتی است. کم نمی گذارد و پا به پای من می سوزد تا درد این غم را کمتر حس کنم. در تاریکی شب یکی یکی روزهای خاطره انگیزی که با او داشتیم و مرور می کنم و تنها کاری که ازم بر می آید حسرت خوردن است ... به سختی یکی از تلخ ترین شب های زندگی ام را صبح می کنم ولی خبر از صبح ندارم. به محض بیدار شدن به دنبال حرفی، سخنی، عکسی از او می گردم که ناگهان دیدن صحنه ای من را میخ کوب می کند. مردی که 25 سال برای سرفرازی هوادارانی جنگید جلوی دوربین توان حرف زدن ندارد. غمی در چهره اش هست که تا به حال در صورت او ندیده بودم. می زند زیر گریه و دنیا روی سرم خراب می شود. خراب می شود و بغضی که ساعت ها خفه اش کرده بودم، خودی نشان می دهد و پا به پای کاپیتان محبوبم "ایکر کاسیاس" اشک می ریزم ... اشک می ریزم و در حالی که برای آخرین ثانیه ها او را کاپیتان تیمم می دانم شعری زیر لب زمزمه می کنم ...  صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من       گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود  در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن       من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود