این دست نوشته رو همین الان نوشتم ... اگه جالب نبود .ببخشید
روزکی چند در فکر زیستن ، تماشا کردن
نگاه به قناری های لب حوض
در قفس تنهایی
و لذت بردن از فکر کردن
دیدن. تنها بودن
چرخ زدن در باغ شعر
چشیدن نسیم در نهایت گرمای
دوستی
و هنوز به یاد لحظه لحظه های سیاهی
بودن
ثانیه های مردن هنگام فکر کردن
سیاهی پشت سیاهی
درگیر با زندگی گِلی
از خواب برخاستن و مردن
به خواب پیوستن و زنده ماندن
انگار تیک تیک ساعتها دیگر تمام شده
اینک در ته آسمان آبی جای گرفته ام
بی سرو صدا . تنها
محتاج دعا نیستم
سبز دور و برم
کبوترهایی با رنگ سفید
و دل هایی فارغ از کینه
خشم، نیستی
و مغزهایی که هنوز صدا
میدهند
نمیدانم اسمش چیست
شاید
جایی که باید اسمش دنیا
میبود