27 ژوئن 2007 ... وقتی شهر نمیدانست چراغ های شب رو روشن کند یا هنوز آفتاب غروب نکرده ... در همان هوای ساکن و سکوت قبل از طوفان آنطرف خیابان ایستاده بود، پشت چراغ سرخ رنگ عابران پیاده ... روزنامه تا شده در دست راست و روی شانه چپ کیف آبی رنگش بود ... کفش های مشکی پاشنه دار، تیشرت آبی و یک مانتوی کرمی ... اینطرف و آنطرف را که نگاه میکرد هر از گاه دسته ای از آن موهای مشکی و قهوه ای جلوی چشمانش را میگرفت ... آهسته کنارشان میزد و نفسی عمیق می کشید ... نگاهی به من انداخت، یا شاید به پیرمرد بغل دستیم ... کمی مکث و چراغ سبز شد ... از کنار هم که رد شدیم ... بوی si میداد، بوی جورجیو آرمانی ... نمیدانم نت سرد گل فریزیا، پرتقال ماندارین، ترنج برگاموت، شکوفه پرتقال و گیاه درمنه انقدر قوی ـست، یا من ضعیف بودم ... همانجا میان خیابان ایستادم، کمی قبل تر از اینکه آن کامیون بزرگ بهم بزنه ... قبل از مرگم ... ایستادم و گفتم: ببخشید خانوم ... انگار منتظر بود تا صدایش بزنم، سریع سرش را چرخواند و گفت: با من بودید؟! ... جلو رفته و ادامه دادم: آره، ممکنه اسم عطرتون رو بدونم؟! ... احساس میکردم ضربانش تندتر شده بود، لبخندی زد و گفت: نمیدونم ... اما تو کیفمه ... عطر را از میان خرت و پرت های نا منظم درون کیف بیرون آورد، نگاهی به شیشه مشکی رنگش کرد ... و بعد از مکثی به سمت من گرفت: SI ساخته کمپانی Giorgio Armani پشتش نوشته نت آغازین: گل فریزیا، پرتقال ماندارین، ترنج برگاموت و نت میانی شکوفه پرتقال، گیاه درمنه ... ممنون، همینقدر کافیه ... مطمئن بودم بوی آن عطر قلبم را نبرده ... انگار دنبال چیز دیگری میگشتیم، دنیا دنبال چیز دیگری ـست، ... میخواستم جلوتر رفته و موهایش را استشمام کنم، شاید بوی عطر نشسته روی گردنش را ... دستی به صورتش بکشم، آرام با نوک انگشت رژ صورتی را که از مرز لبش گذشته پاک کنم ... اما فقط به یک خداحافظی اکتفا کردم ... یک پایان زودرس، تلخ اما شیرین ... صدای مهیب برخورد دو خوردو باهم، و بعد از آن کامیون حمل پست که آخرین ضربه را زد ... 27 ژوئن 2007 همانجا میان خیابان، وقتی آخرین پلک ها را میزدم، دختر زیبای نیویورکی نگاهی به من کرد ... لبخندی زد و میان جمعیت مرا با خودش به آسمان ها برد