میدونم که خیلیهاتون تا آخر این نوشته رو نمیخونید! یا اصلا شروع به خوندنش هم نمیکنید!
ولی حتی اگه یه نفرتون هم بخونه و درکش کنه برام کافیه و کار خودمو کردم!
متنش توی اینترنت پیدا میشه ولی اینقدر دوستش دارم که خودم از روی کتاب نوشتمش :)
---
آن شب بهاری را به یاد بیاور مترسک! همان شبی که بی خوابی به سرم زد و نیمه شب با پای برهنه به سراغت اومدم. کنارت روی علفها دراز کشیدم. آسمان آنقدر آبی بود که حتی تاریکی شب هم نمیتونست اون رو بپوشونه.
-صدای جیر جیرک ها رو میشنوی مترسک؟
- ...
- چرا حرف نمیزنی؟ خوابی؟
- ...
- آخه تو چرا همیشه به آسمون نگاه میکنی؟
- نمیدانم! اما وقتی یادم می آید آسمان را بیشتر از زمین دوست داشتم! شاید آنچه من به دنبالش هستم از آسمان می آید.
- اون چیه؟ کیه؟
- ...
- کی میاد؟
- ...
لجم میگیرد، میدانم اگر تا صبح هم این سوالها را تکرار کنم باز هم جوابم را نمیدهی و با حرص داد میزنم:
- لج باز یک پا!
شب ادامه دارد و جوابت همچنان سکوت است!
حالا که بزرگ شده ام سکوت را فهمیده ام. اما اینجا زندگی همیشه با صدای قیژ قیژ خشک و سردی، مدام و پیوسته به پیش میرود. انگار که در تهیگاه یک چرخ دنده ی بزرگ زندگی میکنم.بعضی وقتها که به مرز دیوانگی میرسم از شهر میگریزم و به کودکیم پناه می آورم. می آیم به همین دشت و دراز میکشم همان جایی که زمانی مثل یک درخت از زمین سبز شده بودی، تکیه میدهم به پای چوبیت و منتظر میمانم برایم حرف بزنی.
سکوت نوعی فضیلت است، میدانم که در سکوت رازیست از جنس خودش، یک راز ساکتِ سر به مهر که هیچوقت گشوده نمیشود.
مترسک! حالا معنای تمام چیزهایی را که در هفت سالگیم میگفتی درک میکنم اما یک چیز را هنوز نمیدانم، چیزی که عذابم میدهد:
چرا ما آدمها زود بزرگ میشویم و دیر میفهمیم؟
سکوتت اینبار خیلی طولانی شده. بدون اینکه نگاهت کنم (مثلا قهرم) با لحنی که دلخوریم را نشانت بدهم میگویم:
- اگه حرف نزنی میرما!
خمیازه ی عمیقی میکشی، دهانت تا انتها باز میشود جوری که فکر میکنم همه ماه را یکجا خواهی بلعید!
- میدانی پسر؟ سکوت شبیه ترین چیز به حقیقت است. نمیشود به آن اشاره کرد، اگه بگویی "عجب سکوت زیبایی!" سکوت میمیرد. حقیقت هم به همین اندازه شکننده است.
روزی بادی که از سرزمین چین آمده بود برایم داستانی تعریف کرد که یک شب فیلسوف بزرگی شاگردانش را دریک بیابان دور جمع کرده بود تا سکوت را به آنان بیاموزد. فیلسوف با حرارت در مورد سکوت حرف میزد و می گفت:
به این سکوت عمیق گوش فرا دهید و خود را در آن غرق سازید تا رازهای خلقت بر شما گشوده شود. هر چه راز و رمز در این جهان لا یتناهی وجود دارد در همین سکوت نهفته است. گوش فرا دهید تا نجوای یگانه هستی را بشنوید ..
شاگردان با دقت به حرفهای استاد گوش میکردند و با دهان باز و چشمان گرد شده منتظر بودند تا هر لحظه حقایق ناگشوده هستی بر آنان آشکار شود که نا گهان از دل تاریکی فریادی به گوش رسید:
- تو در مورد کدام سکوت حرف میزنی؟ همان لحظه که تو به این بیابان پا گذاشتی سکوت هم از اینجا کوچ کرد. سکوت جاییست که تو نباشی!
این حرفها را دیوانه ای گفت که سالهای سال تک و تنها در سکوت آن بیابان زندگی کرده بود. بعد از مدتها این اولین جمله ای بود که از دهانش خارج میشد..
فیلسوف به ناگاه ساکت شد و دیگر کلامی از دهاش بیرون نیامد و تا آخر عمر، مثل سنگ ساکت و بی صدا شد، یک کر و لال مادرزاد، غرق در مکاشفه ای ابدی!
..
علفها خیس و سرد هستند، پشتم کرخت و بی حس شده است. دارد سردم میشود. مینشینم و زانوهایم را بغل میکنم. سکوت است و سیاهی، فقط جیر جیرکها آواز میخوانند.
-مترسک! تو میدانی چرا جیر جیرکها همیشه دارن میخونن؟
- به همان دلیل که تو همیشه سوالهای عجیب و غریب میپرسی!
میخندی و باز هم به آسمان نگاه میکنی.
به پای چوبی ات تکیه میدهم و سعی میکنم معنی سکوت را بفهمم.
شب آرام است و سنگین. انگار خود شب هم به خواب رفته است. ستاره ها همه جا را اشغال کرده اند و مدام به زمین چشمت میزنند. هنوز نمیدانم خدا این همه ستاره را برای چه خلق کرده است! آیا مهتاب برای آسمان شب کافی نبود؟ همانطور که خورشید برای آسمان روز؟
نسیمی آرام از کنارمالن رد میشود. علفها تا کمر خم میشوند. دشت میجنبد. موجی رقصان تا انتهای دشت میرود و در سیاهی گم میشود. خش خش علفها میترساندم. مجبور به حرف زدن میشود.
-مترسک! تو هم مثل من شبها دلت میگیره؟
نگاهت را از آسمان میگیری و به من چشم میدوزی. صورت سفیدت در مهتاب میدرخشد. زغال را از کنار پای چوبی ات بر میدارم و دو چشم میکشم که به من زل زده اند. هر چه سعی میکنم نمیتوانم روی صورتت لبخند بکشم. بی خیال میشوم. مینشینم و منتظر میمانم تا حرف بزنی.
- شب تاریک است و سکوت تاریکیش را عمیق تر میکند. با این وجود فقط در شبهاست که آدمها میتوانند دورترین نقاط دنیا را ببینند! میبینی ستاره ها را؟
آنها دورترین نقاطی اند که آدمها میتوانند ببینند اما روز با آنکه خورشید همه جا را روشن میکند آدمها فقط میتوانند اطرافشان را ببینند. درختها، تپه ها و حد اکثر کوه ها. نور برای دیدن لازم است اما کافی نیست. حتی بعضی وقتها خود نور کور کننده است.
آدمها فقط شبها که کرانه های جهان به رویشان گشوده میشود میفهمند که دنیا چقدر بی انتهاست و خودشان چقدر کوچک و نا چیزند و در این دنیای بزرگ تنهایی آدمها هم هی باد میکند و بزرگتر میشود. و آن وقت دلشان میگیرد.
سکود میکنند و در رویاهای خود غرق میشوند. آدمها از این دنیای بی انتهای نا شناخته به دنیای درونشان پناه میبرند. مثل کودکی که در آغوش مادرش آرام میگیرد.
کمی سکوت میکنی. نگاهت را به روی دشت میکشانی و ادامه میدهی:
- نگاه کن. ببین چطور مهتاب همه چیز را درخشان کرده است! نور مهتاب نرم و بی صدا بر اجسام مینشیند و آرام در آنها نفوذ میکند و ذاتشان را آشکار میسازد.
اما نور خورشید تیز و شتاب زده به پوسته ی اشیا برخورد میکند و منعکس میشود و آنچه را که به ما نشان میدهد فقط شکل ظاهری است. دنیایی که باید در سکوت و سیاهی شب تماشایش کنیم!
..
وقتی کنار تو بودم مترسک! دنیا برایم دوست داشتنی تر میشد. ترسم از بین میرفت و جایش را هزاران سوال عجیب و غریب میگرفت که همیشه برایشان جواب داشتی. اما حالا در زندگیم چیزی گم شده است. نه سوالی دارم و نه کسی که برایش پاسخی داشته باشد.
مثل اینکه چیزی که از آن میترسیدم بر سرم آمده است:
"من بزرگ شدم مترسک!"