بس کن ای زاهدبی مایه که بس خداخدا بکردی همه را سیر از این خدای بیچاره ی بینوا بکردی توپریشانی و بیماری و به درد غم دچاری همه رابه درد خود زخمی ومبتلا بکردی چه حکایتی است با تو که به صدرنگ درآیی همه رابه راه کعبه بنمودی و خود ریا بکردی چه دعایی!؟ من از این حنای بی رنگ توحاصلی ندیدم که تو بیش از همه محتاج دعایی و مرادعا بکردی ندهم پند و نصیحتم مفرما... کل اگر طبیب بودی سر خود دوا بکردی بس کن ای زاهدبی مایه که بس خداخدا بکردی همه راسیرازاین خدای بیچاره ی بینوا بکردی.....