داستان اینه: یک روز احتمالا یک نفر در خیابان های کالفرنیا در حال لذت بردن از ژرفای شب و خنکای نسیم بود که متوجه شد یک مرسدس که چند مرد و یک دختر شمع به دست نشستن از کنارش رد میشن و اون رو به یک هتل دعوت میکنن ... در هتل هیچ اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه به یک باره اعضای آنجا یکدیگر را تهدید کردند . در واقع نمیدانم این چه ربطی به فروید دارد و هگل ... البته روشنفکران ما از فرط لذت گیتار و تلفیقش با درام عقاب ها به وجد آمده بودند، این را میدانم که لذت گوش فرا دادن لذت بخش است