کوروش دوم بنیان گذار بزرگترین حکومت باستان دنیاست که نزد ایرانیان از احترام ویژه ای برخوردار است.کوروش حاصل ازدواج ماندانا دختر پادشاه ماد با کمبوجیه پادشاه انشان میباشد و نسبی شاهانه داشته است.از کودکی و تولد کوروش اطلاعات معتبری جز نوشته های هرودوت که بیشتر به افسانه میماند در دسترس نیست و مقاله من نیز بر پایه ی همین نوشته هاست. اغاز کودکی:هرودوت میگوید اژی دهاک پادشاه ماد در خواب دید که از شکم دخترش ماندانا ابی بیرون می اید و سر تا سر قلمرو وی و اسیا را فرا میگیرد و به این خواب توجه نمیکند اما فردای همان ب باز خواب میبیند که دخترش به جای بچه تاکی از کمش بیرون می اید و ریشه های ان سر تا سر اسیا را میگیرد.اژی دهاک فورا خواب خود را برای معبرین تعریف میکند و انها پیش بینی میکنند که دختر اژی دهاک فرزندی به دنیا می اورد که حکومت وی را نابود میکند.اژی دهاک فورا دستور بازگشت دخترش به پایتخت را میدهد و منتظر میماند تا فرزند وی به دنیا بیاید.بعد از چند ماه ماندانا فارغ میشود و فرزند پسری به دنیا می اورد از ان سو پادشاه ماد فورا دستور میدهد تا بچه را قبل از به هوش امدن مادر نزد وی بیاورند.هنگامی که خدمت کاران بچه را به وی میدهند او نیز بچه را به هارپاک وزیرش میدهد تا خوراک گرگان شود.هارپاک بچه را به صحرا برده ولی از ترس غضب پادششاه در اینده بچه را به مرد و زن چوپانی که بچه ی شان به هنگام تولد مرده است میدهد تا ان را بزرگ کنند و کودک مرده انان را به عنوان شاهد به اژی دهاک میدهد.سالها از این ماجرا میگذرد و کوروش کم کم بزرگ میشود هرودوت کوروش جوان را چنین توصیف میکند: کوروش کودکی بود زبر و زرنگ و باهوش ،‌ و هر وقت سؤالی از او می کردند با فراست و حضور ذهن کامل فوراً جواب می داد.بدین جهت همه بیشتر دوست داشتند کوروش کبیر را در صحبت و در گفتگو ببینند تا در سکوت و خاموشی.از وقتی که با گذشت زمان کم کم قد کشید و به سن بلوغ نزدیک شد در صحبت بیشتر رعایت اختصار می کرد ،‌ و به لحنی آرامتر و موقرتر حرف می زد.در مقایسه با هم سالانش در ورزش هایی نظیر سوارکاری و تیراندازی همواره برتر بود و با وجود سن کم اول میشد.باری زندگی کوروش به همین منوال میگذشت تا این که یک روز به هنگام بازی با هم سالانش به عنوان پادشاه انها انتخاب میشود و در جریان بازی دستور میدهد تا یکی ازانان را تنبیه کنند از قضا ان کودک تنبیه شده فرزند یکی از بزرگان ماد است و پس از پایان بازی شکایت کوروش را نزد پدرش میبرد.پدر وی نیز فورا نزد اژی دهاک میرود و از کودک چوپان زاده ای که فرزند وی را تنبیه کرده شکایت میکند.اژیدهاک فورا دستور میدهد کوروش را نزد وی بیاورند و چون کوروش نزد وی می اید علت تنبیه ان کودک را از وی جویا میشود و او میگوید که من پادشاه انان بودم و حق تنبیه انان را داشتم و با عدل با انها برخورد کردم.اژی دهاک از لحن محکم کودک تعجب کرده و این بار با دقتی بیشتر وی را مینگرد و متوجه شباهت ظاهری عجیبی بین خود و او میشود به همین دلیل فورا دستور میدهد که پدر کودک را نزد وی ببرند و چون مرد چوپان نزد اژی دهاک می اید نمی تواند دروغ بگوید و حقیقت ماجرا را برای پادشاه میگوید.اژی دهاک سخت از این ماجرا میترسد و به سراغ مغان دربار میرود و انها میگویند که کوروش یک بار به پادشاهی رسیده است(در جریان بازی) و دیگر نیازی نیست که از او بترسد.(هرودوت دلیل این سخن مغان را تمایل انها به پادشاهی کوروش میداند)اژی دهاک از این سخن راضی شده و کوروش را نزد پدر به انشان(پارس)میفرستد.پس از اینکه اژیدهاک خیالش از بابت کوروش راحت میشود تصمیم به انتقام از هارپاک میگیرد پس فورا دستور میدهد تا مخفیانه پسر هارپاک را بکششند و دیگی بزرگ اماده کنند و از گوشت پسر خورششتی حاضر کنند.سپس مهمانی ترتیب میدهد و هارپاک را دعوت کرده و خورشتی که حاوی گوشت پسرش است را به او میخوراند و بعد فرمان میدهد که سر و اجزای بدن پسر هارپاک را در تشتی جدا به مهمانی بیاورند.هارپاک با مشاهده بدن تیکه تایکه شده پسرش کینه شاه را به دل میگیرد و تصمیم میگیرد تا در فرصتی مناسب انتقام خون پسرش را بگیرد.(پایان بخش اول)