صدای زنگ موبایل از خواب بیدارش کرد با یه چش باز و یه چش بسته دستشو دراز کرد و گوشیو از رو میز برداشت -سینا؟ .هوم؟ -خوابی؟دیدی ساعتو؟ .چنده مگه؟اوه اومدن؟ -تو راهن 5 دقیقه دیگه می رسن پاشو زود بیا! بی خدافظی گوشیو قطع کرد سر درد خفیفی داشت شاید واسه دیشب بود شاید استرس امروز،امروز روز مهمی واسش بود کلی برنامه ریزی کرده بود قرار بود به همشون برسه با ظاهری به هم ریخته رفت سر یخچال بطریه نیمه پر شیر رو برداشت و لیوانشو پر کرد با لیوان رفت تو اطاق که آماده بشه به دو دقیقه نکشید آماده شد،همینجوری که داشت بند ساعتشو می بست و از کنار آشپزخونه رد می شد چشمش به یه سانویچ که تو نایلون پیچیده شده بود افتاد کنارش یه تیکه کاغذ تا شده بود نوشته بود : "دیشب خواب بد دیدم رفتی بیرو صدقه یادت نره" یه لبخند گوشه لبش نشست ساندویچو تو کیف چرمیش گذاشتو را افتاد پاشو از در بیرون نزاشته بود که اون یه نخی که دیشب تو جیب سمت چپ پیرهنش جا گذاشته بود گذاشت گوشه لبش و آتیشش کرد،تو راه به کارای امروزش فک می کرد دیشب یادش رفته بود دفترچه مشکیه رو نگا کنه ینی اصن وقت نشد که نگا کنه البته توفیقیم نمی کرد چیزی نمی تونست جلوی رسیدنش رو بگیره چون تفریبا تمام برنامه های 6 به بعد رو کنسل کرده بود،این همه علاقه به تیمی که به قول خودش بیشتر فلسفت تا تیم فوتبال واس خیلی از دوروبریاش همیشه گنگ و عجیب غریبه،دوستاش و همکاراش البته عادت کرده بودن مهم نبود فوتبالی باشی یا نه چون وقتی می خواست از تیمی که دوسش داره حرف بزنه مثل پسر بچه ها می شد با همون صداقت و پاکی که تو نگاهو حرفاشونه.. به ساعتش نگا کرد ده دقیقه از ساعت 4 گذشته بود شلخته داشت وسایلشو می ریخت تو کیفش در کیفشو که باز کرد نگاش به ساندویچه افتاد باز یادش رفت ناهار بخوره خندش گرفته بود می دونست اگه باز ساندویچ دست نخورده شده رو برگردونه خونه حاج خانوم از دستش ناراحت می شه از تجریش تا پل رومی رو تصمیم داشت پیاده روی کنه عموما همینجوری بود سمت راستو می گرفت و خلاص رو به پایین هیچوقت نشد تا مقصد برسه همیشه یادش می رفت پل رومی تاکسی سوار شه می افتاد سر پایینی انگار یه جایی واسش نوشتن که برسی به تهش دیگه دوس داشتن تمومه،نون والضالین هر عشق و محبتی وقتی درست تجوید می شه که بش برسی بگذریم، وقت داشت هنو تا بازی دو ساعت مونده بود یه دستش به گوشی بود داشت اخبارو چک می کرد یه دستش به بند کیف رو دوشش بود سرش پایین بود و بی توجه داشت قدم می زد -آقا؟آقا ببخشید؟ سرشو از گوشیش بلند کرد یه دختربچه با یه روسریه گلدار قرمز و مانتوی سبز که دستش چنتا پاکت فال بود داشت نگاش می کرد انگار که از صدا کردنش پشیمون شده باشه چند قدم عقب رفت، .چیزی می خواستی دختر خانوم؟ -آقا فال دارم می خری؟ گره ابروهاشو وا کرد دستشو تو جیبش کرد یه هزاری زوار در رفته داد به دختر فالفروش داشت می رفت که دختره گفت -فال نمی خواین؟ .نه! چرا ؟اگه بر ندارین پولم حلال نیست! از جوابش خندش گرفته بود .ناهار خوردی؟ -نه آقا! در کیفشو باز کرد ساندویچو از کیفش برداشت داد به دختر بچه اولش قبول نمی کرد گفت بگیر آدم خوبی درستش کرده تبرکه،قبول کرد و یه فال برداشتو رفت دیگه داشت دیر می شد باید به بازی می رسید بند کفشش باز شده بود قبل رد شدن از خیابون نشست تا بتونه اونارو ببنده سرش گیج می رفت خودشم نمی دونست چرا شاید چون از دیشب چیزی نخورده بود شاید... سعی کرد تعادلشو حفظ کنه و از خیابون رد شه وسط خیابون نرسیده که بود صدای کشیده شدن لاستیک با سطح خیابون همه جارو پر کرد وقتی به خودش اومد که روی زمین بی حرکت افتاده بود سرشو به سختی برگردوند اون دختر بچه فالفروش رو از دور تونست ببینه به زحمت تونست بفهمه زیر لب چی می گه "دیشب خواب بد دیدم رفتی بیرون صدقه یادت نره"