بعضی از آدم ها فقط یک بار بوجود خواهند آمد.. آن قدر شیرین و خواستنی که گذر روزها و ماه ها هم پیرشان نمی کند. یک چیزی شبیه مورد عجیب بنجامین باتن یا از این دست قصه ها. اصلا می خندند به ریش هرچه عدد و رقم و سن و سال است. یکی از این آدم ها را هم ما سراغ داریم. یکی که خیلی سال پیش، یک روز بعد از ظهر هوس کرد دل ما را ببرد و برد. «آقا» را سال ها می شناختیم. آدم اسرار آمیزی نبود. هرچه بود همان بود. ساده و دلنشین. حقش بیشتر از این ها بود ولی هیچ وقتِ زندگی فوتبالی اش طغیان نکرد، فریاد نکشید، اعتراض نکرد. حتی روزی که نستور پکرمن لعنتی، لیونل اسکالونی گمنام را به جای او به آلمان برد. روزی که مارادونای دیوانه بازوبند آرژانتین را از بازوی شایسته او باز کرد و روی بازوی ماسچرانو بست و در نهایت لیستی که یوناس گوتیرس و آریل گاراس را داشت و او را نداشت. آرژانتین خانه اش نبود. از اول هم نبود. خانه «پوپی» جای دیگری بود. در مه آتسا. در قلب همه آن هشتاد هزار نفری که هر آخر هفته برای دیدن خدای عشقشان می رفتند. آن هم نوزده سال تمام ... روزها و هفته هایی که ماتزاری با دهن کجی به فلسفه باشگاه او را نیمکت نشین متوسط ها می کرد. برای او که نوزده سال تمام دویده بود، نشستن آخر راه بود. ما هم نگاهش کردیم. شبی که روی نیمکت، سه گله تورینی ها را دید و پشت چهره معصومانه اش حسابی اشک ریخت. شبی که تمام شد. ما هم تمام شدیم. کنار گذاشتن او آنقدر غریب بود که بارها رضایت دادیم به شکست خوردن و نابود شدن تا شاید آقای لجباز برود و لبخند دوباره روی لب های کاپیتان بنشیند. اما نشد. نرفت. زمانه این بار حسابی سر ناسازگاری برداشته بود. عقل ماتزاری هنوز و همچنان پاره سنگ برمی داشت و متنفر بودیم از او و انتخاب هایش..تا آن روز.آن روز لعنتی و شوم...روزی که عاشق می شدیم چه می دانستیم روزی خواهد آمد که رئیس تازه وارد با آن استایل هضم نشدنی اش این قدر ساده و بی تفاوت بیاید پشت میکروفن و خبر رفتن اسطوره را تایید کند. حالا ما می مانیم و خودمان. اینتر می ماند و ملغمه ی بدشکل و بدرنگی از معمولی ها. از آدم هایی که نه با هیچ کدامشان خاطره ای داریم نه اصولا اهل خاطره سازی و خاطره بازی اند. خبر را که خواندیم حس گس شوربختی بالا و پایینمان را یکی کرد. از آن روز لعنتی چراغ فوتبال، با همه زرق و برق هایش برای ما تاریک شد. از آن تاریکی های ترسناک آخرالزمان طور. هرکس هرچه می خواهد بگوید، فوتبالی را که برای او جا ندارد و جرات می کند کنارش بگذارد، دوست نداریم، دنبال هم نمی کنیم. حال که بیش از یک سال از رفتن کاپیتان جاودانه ی ما می گذرد کلی بغض یکهو قلمبه شده توی گلویمان وجود دارد..بغضی که با کوچک ترین تلنگری خواهد ترکید.. باید خیلی صبور باشیم تا بتوانیم جلوی خودمان را بگیریم. خیلی دل می خواهد یکی برود فیلم آن گل آسمانی اش به دروازه رم را ببنید و بغضش نگیرد. خیلی سنگ دل باشیم که اشک هایش را در شب رویایی مادرید یادمان بیاید و اشک نریزیم. شبی که نگاه کاپیتان «از حادثه عشق تر بود» و نگاه ما برای او. برای او که لیاقتش را داشت. حالا فقط یک روز به سالروز زاده شدن فردی مانده است که سال ها دل ما را اسیر بزرگی خود کرد. اکنون تنها یک چیز می خواهیم..که هرگز سایه ات را از روی تیم بر نداری..تویی که سال ها میراث دار جاودانه ی فاکتی بزرگ بودی..در سالروز زاده شدنت به احترامت تمام قد می ایستیم ...تولدت مبارک آقا..دلمان برایت تنگ شده است. پیشاپیش تولد ال کاپیتانوی دنیای فوتبال مبارک ♥