...مرا خواب کن مثل یک شاخه ی دور ازشب اصطکاک فلزات. اگر کاشف معدن صبح آمد ،صدا کن مرا. ومن، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ،بیدار خواهم شد. وآن وقت حکایت کن از بمب های که من خواب بودم ،وافتاد. حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم ،و تر شد. بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند. در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت، قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست. بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد. چه علمی یه موسیقی مثبت بوی باروت پی برد. چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید. و آن وقت من ،مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم ، ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید. (به باغ همسفران/از کتاب حجم سبز سهراب سپهری)