می گفتند:تو را خدا!..ما ازشان متنفریم..حس چندش آوری دارند.. سر تکان می داد ومی گفت:همچنین..بعد می رفت تا آن جا که دیگر سایه اش نامریی شود.نگاه ملتمسانه در خیابان را تاب نمی آورد.می شکست.انگار که بولدوزر از رویش رد شده باشد. ای کاش پیامبر بود. ولی خنده های ابلهانه می کرد و با خودش حرف می زد:اگر نشود.اگر نتوانیم.یعنی اگر روز ما نباشد. دیگر می توانم بدون فکر پیرمرد لنکشایری بخوابم؟!..غریبه بود.اسکاتلندی.ژن اش سازگاری نداشت با تعارف های تیکه پاره شده انگلیسی ها.مثلا وقتی دختری می خندید فکرمی کرد یک هرزه ده پوندی است.شاید در گلاسگو متولد شده بود چون براساس یک روایت قدیمی رایج از همان های که مردم می سازند بعضی اسکاتلندی ها پدر ومادر درست ودرمانی ندارند.آن احمق هایشان هم حاصل یک بد مستی شدید هستند. مشخص بود می خواهد کاری کند. اما گلاسکویی ها ترجیح می دهند بروند کافه و قهوه بنوشند تا بخواهند دنیا را نجات بدهند لابد چون فکر می کنند ولزی ها از تختخواب می ایند بیرون و این کار را می کنند.روز بعد وقتی پنجاه وسه هزار نفر می خواستند او را در چرخ گوشت بیندازند شبیه آن اصیل زاده ها به گودیسون پارک وارد شد.هر چه زد به فلز زد.فلز با اسم مستعار تیرک. آن ساعت.دقیقه ها. روزی که" کنی" فهمید می شود زیر چتر بود اماخیس شد پچ پچ های نیمه یواشکی:یکی از جنس خودمان.از چمن های سفت تر از آسفالت.محله دانشگاه جان مورز.پسر بچه شیطان کوچه پس کوچه های خیابان کاترین.آمده تا آینده را بسازد.سمج است ویلند پرواز.یکشنبه ها به عشق او می آیم آنفیلد.همیشه منتظر ما باشید.کتاب خاطراتش را با رنگ قرمز می نویسد.آبی ها رخ برگردانده اند.پیام اش واضح است وقتی که به بعضی تیم ها گل بزند زمین وزمان را به هم می دوزد.اورتونی ها چرند می گویند.هر کوکایین فروش شهر که سراغ داریم طرفدار اورتون است..(هواداران لیورپول درب ورودی باب پیسلی را گرفته اند)روز حضور.این بار تافی ها پشت سر ما چه گفتند.با پیراهن های آبی هیچ جای امنی نیست.صندلی های اوراق تر از همیشه.همیشه حس خوبی به هوای ابری داشته اند.نوای تو هرگز تنها نخواهی ماند محفل چندین هزار نفری آنفیلد را پر کرده است. مرد می گفت:تافی ها غریبه نیستند.یکی از پیشاهنگ های تیمشان هم بازی بچگی ام بوده که الان دارد انگشت وسط می دهد.تدارکات چی هم همسایه دیوار به دیوارمان بوده اما اینجا همدیگر را نمی شناسیم.با حمله های متراکم اورتون موج ورزشگاه عوض می شود که رابی الهه ی کوکایینی های جاده شمال غرب بر خلاف جاده گل می زند.ماجرای ناتمام گل با اسنیف خط طولی ادامه دار می شود بعد که بلند می شود می گوید: سلام مادر به خطا ها! کمیته اجرایی قلع و قمع می کند اما داستان برای همیشه مثبت هجده می ماند.. با مریم مقدس نسبتی داری؟و آسمان را می دید که آبی بود.تنها آبی بالای سرش.ِیک آنتی منچستری از بند رها شده.شبیه انسان های قرن هفدهم.موهای ساده.مثل یک کبوتری با بال های زرد.تنها هجده سال و پنجاه روز.متولد چستر.فرشته ابدی عذاب مدافعین.تا به خودش آمد بزرگ شده بود.آن قدر بزرگ که ایان راش دست بر روی سرش بکشد و بگوید پسرم.مایکل روح القدس امید یک شهر.با پیراهن شل و وا رفته ی که در باد خود نمایی می کرد.ماموریت اش به وسعت یک دهه در سنین بلوغ.نوجوانی آشفته شبیه شخصیت های کارتونی.جام جهانی که در پیش بود.98 و مکیدن خون لخته آرژانتینی ها.فارغ از خدا و مریم وعیسی.با پاهای انسانی و ماورای خیال بافی ها شبانه.پرستیدن.بت پرستی در قرن بیستم میلادی.پیشنهاد لقب سر به او. کابوس منچستر یونایتد و تافی ها.تمام چیزهای که لیورپولی ها می خواستند کنار یک جام استیل.دلخوشی به ساق های رعد آور.شروع یک دوره.شکستن پر هایش.مصدومیت.بازگشت.ما میاییم.شبیه همیشگی. بهانه تراشی.من من کردن.زبانی که بند آمد.جرقه.فندک.رئال مادرید.فرار در روز روشن از لیورپول.میان خیره ماندن و ترس.لیورپولی که با هزاره ی جدید عادت نکرده.نفرین یک شهر. اوون می رود.لیورپول تنها.اورتونی ها زیر زیرکی می خندند