طرفداری / محمد عامریان - صحبت هم، صحبت دیروز و امروز نیست. مسئله ای است که بشر در طی سالیان متمادی حیات روی کره خاکی با ابزارهای ذهنی خود آن را تئوریزه کرده تا بتواند امروزه به مدد ارزش گذاری، استیلای خود را بر هم نوعانش تضمین نماید، برتری نژاد، برتری قوم، برتری نوعی فیزیک خاص بر نوع دیگر، برتری زبان، برتری! همه و همه نمودهایی از همان قدرت طلبی و ارزش گذاری هستند، از همان دو یار دیرین.

پس از نخستین سوال مطرح شده در پاراگراف اول، شاید سوال دوم این باشد که اساسا پاراگراف اول چه ارتباطی با فوتبال پیدا می کند؟ صبور باشید. حداقل برای نسل ما که در عنفوان کودکی از انواع رسانه های جمعی نظیر فیس بوک و ایسنتاگرام بی بهره بودیم، پروتوتایپ دل بستن به تیم های مختلف عمدتا از داستان مشابهی پیروی می کرد: یک پسر بچه شش-هفت ساله نشسته جلوی تلویزیون کانال های مختلف را عوض می کند. خبری از کارتون دلخواه نیست، اما تصویر سبز رنگ آن شبکه دیگر با آن 22 نفر نه هیجانش از دوقلوهای افسانه ای کمتر است و نه عاشقانگی اش کمتر از جودی ابوت. کم کم شیفته اش می شود، دو هفته بعد می فهمد اصلا اسم آن تیم قرمز پوش چیست، کجاست، کسب و کارش چیست. یک ماه بعد اسم استادیوم. دوماه بعد اطلاعات لیگ و سر آخر یک سال بعد او واسط ماجراست. وسط وضعیتی که ما به آن می گویم" درگیر بودن، شیفته بودن، عاشقی". یقینا با اندکی بالا و پایین، داستان طرفداری ما هر چه بوده قرینگی زیادی با آنچه شرحش رفت داشته و دارد.

اکنون پسر بچه داستان ما با دلش، تاکید می کنم با دلش تصمیمی را گرفته است که تاریخ انقضایش از روابط انسانی او ممکن است دیرپا تر باشد. او اکنون یک منچستری است، یک مادریدیسمو، یک میلانیستا. اما نکته دقیقا در همین جاست، او برای تصمیم قلبی اش به دنبال استدلالی منطقی می گردد، مثلا می گوید منچستری ام چون 20 بار قهرمان لیگ برتر شدیم. یا رئالی چون بهترین تیم قرنیم. یا بارسایی هستم چون بهترین آکادمی دنیا را داریم. اینجا همان جایی است که میل به قدرت، در چهره انواع سفسطه و مغلطه ها ظهور می کند. اینجا همان جایی است که فرد برای پیروزی در هر منازعه و ورود به هر کل کلی، دست به ارزش گذاری می زند و تلاش می کند با پررنگ جلوه دادن داشته هایش میل سیری ناپذیریش را به قدرت را آرام کند. آن وقت است که ارزش هر جامی را با قهرمانی در لیگ قهرمانان اروپا برابر می داند. پیروزی مقابل تیم هایی نظیر هامبورگ و ناتینگهام فارست و پارتیزان بلگراد و... را که زمانی جزو سلاطین اروپا بودند، به واسطه امروزِ ناخوشآیندشان بی اهمیت می داند. غافل از اینکه روی دیگر این استدلال این است که حتما اگر شصت سال پیش تیمی موفق شده پاریسن ژرمن را شکست بدهد حتما شاخ غول را شکسته است و همچنان غافل ازاینکه همه اسطوره ها و نشانه های فوتبالی که حتی ممکن است خود وی در جایی دیگر از آن مایه گذاشته باشد، از پله و دی استفانو تا مارادونا و کرایف، دنیس لاو و بکن باوئر، همه و همه متعلق به همان عصر پارینه سنگی هستند که موفقیت در آن (به زعم خودش) بی اهمیت است. عصری که میل به قدرت ایجاب می کند بی اهمیت باشد و به فراموشی سپرده شود.

فوتبال از نظرگاه های مختلف شبیه زندگی است شاید خود زندگی است شاید هم معقوله ای بسیار با اهمیت تر از مرگ و زندگی. اما هر چه که باشد شباهتی باور نکردنی با زندگی دارد. تقابل دارا و ندار، شکل گیری امید در بستر نومیدی، تلاش و شکست و فردا دوباره تلاش، غرور و تعصب و بسیاری از پارامترهای زیستن همگی جایگاه ویژه ای در بزرگترین اختراع بشر یعنی فوتبال داشته و دارند. طرفداران فوتبال هم از این روی در گپ و گفت های فوتبالی خود در هنگام صحبت کردن از باشگاه مورد علاقه خود به جای استفاده از ضمیر"آن" از ضمیر "ما" استفاده می کنند. مثلا می گویند: امشب خیلی بد بودیم (ما بد بودیم)، ما هیچ وقت بازیکنانمان را به شما نخواهیم فروخت، ما از هر کی ببازیم به شما نخواهیم باخت. این یکی شدن هوادار با باشگاه این شانس را به فرد می دهد که بسیاری از شکاف ها و سستی های شخصیتی خود را بپوشاند، اما بزنگاه هایی نظیر همین گپ و گفت های فوتبالی یعنی همان جایی که برای پیروزی، برای برتری در بحث، فرد دست به ارزش گذاری می زند، به سینمایی ترین شکل ممکن همین ضعف ها می رود روی پرده آن هم جلوی چشم چند هزار نفر.

چیزی که فرد را از  سیستان و بلوچستان به خاطر تماشای یک نود دقیقه "بکش زیرش" به تهران می آورد، یا حسی که یک فرد توی سوریه به باشگاهی توی باواریا پیدا می کند یا انگیزه ای که دانشجوی لب تیغ تیز امتحان فردا را تا پاسی از شب روبروی صفحه تلویزیون میخکوب می کند، همان وضعیتی است که از آن به عنوان عشق یاد کردیم. وضعیتی که به گفته بسیاری اساسا معقوله ای بی چراست و آغشته کردن دلایل عقلی که همه ریشه در قدرت دارند به نوعی آلودن این حس زیباست. کالچستر یونایتد سال هاست که نتوانسته است به سطح یک فوتبال در انگلستان برسد و هر هفته استادیومش مملو از تماشاچی است. راستی ما هواداران بهترین تیم تاریخ، ما صاحبان بیشترین جام مکاره، ما فاتحان جزیره، برای آن ده هزار و صد و پنج نفری که هر هفته می روند کالچستر کامیونیتی استادیوم، چه داریم برای گفتن؟