
که بودی و ندیدیم ...(برای رد پاهای استبان کامبیاسو ...)
۸۲۷ بازدیدسهشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴ - 0۸:۴۵
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
جان می دهی برایمان داخل زمین و ما نمی شناسیمت.می آی ولی در نمی زنی.شبیه رفتن هایت. ناگهانی.آن روزی که به دنیا می آیی تا قداست کلمه تعصب را یاد آوری کنی.این بار برای خودت بجنگی.برای یک مرد از دست رفته.با موهای که هیچ وقت نداشت.بگذار تعصب ات را به آن جوجه ماشینی های نوجوان نشان بدهیم.رخ بر نگردان!تو برای سالها پشت ابر مانده ای.پشت کفر وایمان.برای آنان که تورا ایتالیایی می دانند.رد پاهایت هنوز هست.آن استوک های درشت کفش.گودال های فضایی وسط جوزپه مه آتزا.ردپای دایناسور ها.مثل یک شراب چندساله ته انبار مانده.بغض می کنی اما اشک نمیشود.آب نمی شوی.آخر تو همانی هستی که نباید بشکند.تو که از داستان های دانته بیرون افتادی.بدون حوادث ناگوار تابستانی.نیمه شب.وقتی فقط تو مانده باشی.در آغوش خاویر.بازهم دست ها بالا.وقتی که نام تورا صدا بزنیم.گلویمان زخم شود از بی آبی ولی هنوز پیراهن راه راه آبی وسیاه پوشیده باشی وما هر لحظه.از سیاره دیگر.اصلا هرجا منتظر باشیم تا دوباره سمفونی ناتمام بتهوون را تمام کنی.با یک شوت.از دور.خیلی دور.به فاصله نشناختنت در تمام این سالها..که بودی وندیدیم..
و بازهم تکرار شوی در امروزهایمان.که یک روز در دفتر رییس عذرت خواسته شود.ماتم بگیری گوشه اتاق.بعد از ده سال.فکر کنی دیگر وقت رفتن است.همان موقع صدای ناقوس بیاید.پایان فصل مهاجرت.بروی.تلخ.آن قدر که کاممان ناگوار شود. دیگر درخانه نباشی.وقتی که بروی تا بدانیم تعصب را باید چند میلیون یورو بخریم.آن وقت که صبح شود و تو جمع کرده باشی وما به مراسم بدرقه نرسیم.مایی که همیشه دیر رسیدیم.نیامدیم که بگویم ممنون.فقط لذت بردیم و سالهای خفه خون گرفته .جایت در زمین خالی باشد و یادت بیفتیم که روزی ساق هایت را می دادی.یادمان به سالهای دور برود.همان وقت که گفتند:پس مانده مادرید.اما تو خرد نشدی.ماندی و برای ده سال سرود کریسمس را باهم خواندیم.شعر های فلسفی که وصله کردیم به خودمان.ما باور داشتیم.خدا دوستمان داشت.تعصب را در بازار نمی فروختند.یکی یکی همه می رفتند وما نمی خواستیم آن روز برسد.که می رسید.اشک نمی ریختیم یعنی بازهم نگاه می کردیم.شاید باورمان نمی شد..
راهت این باشد.کج.اینتر بچگانه به نظر برسد.اینجا کسی نباشد.جلوی استادیوم .تا خودش را آتش بزند .برای پرچم.و ببازیم و باخت برایمان همیشگی شود.کلافه شویم.یکشنبه هایمان زشت شود.کدر.زانتی رفته باشد.قرن ها پیش.وقتی سرها را با گیوتین می زدند.میدان شهر خالی از رنگ باشد.عصیان.و عصا به دست های که از سالهای دور میگویند.از فاکتی پدر و ماتزولا که آوازه اش به ونوس رسیده بود.و حرفی نباشیم وسط اسم ها.لال شویم.باجو را به خاطر بیاوریم .رونالدو را فراموش کرده باشیم و پدربزرگ ها از آلتوبلی اسم ببرند و ما کریستین ویری.بعد زانتی را داد بکشیم از تعصب.با خاطرات زنده باشیم و این بار به خودمان قول بدهیم که آخرین دفعه باشد که بازی را می بینیم.ولی هفته بعد را از دست ندهیم.معجزه عیسی باشد نه اینتر.او ظهور می کند نه ما.دستهایمان را به دیوار های مقدس واتیکان بکشیم و یاد تو بیفتیم.استبان کامبیاسوی آشنای دیروز ما.سر جلوی توپ.اینجا هنوز چراغ روشن باشد...
------
با تشکر از آقای امیر اسدی که اینو نوشتن
http://www.tarafdari.com/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C/131619


