در یک بعد از ظهر آفتابی که حالش چندان خوب نبود، در باغ پشت خانه اش نشستیم و با من راجع به مرگ سخن کرد. از تجربیات سفر به هند در چهاردهه پیشتر، از آموزه های بودایی و از اعتقاداتش راجع به تجدید حیات جسمانی و تعالی روح صحبت کرد. گفت:" اعتقادم به خدا 50-50 است. در بیشتر طول زندگی این احساس را داشته ام که هستی ما چیزی است بیش از آنچه که با چشم دیده می شود." تصدیق کرد که در پیشگاه مرگ ممکن است بیش از حد در پذیرش زندگی اخروی غلو کرده باشد. گفت:" دلم میخواهد اینطور فکر کنم که پس از مرگ یک چیزی باقی خواهد ماند. چون عجیب است که اینهمه تجربه و شاید اندکی خرد بیاندوزی و بعد، خیلی راحت همه اش از بین برود. پس واقعا دلم میخواهد معتقد بمانم که یک چیزی در این گذر تاب می آورد و شاید آن چیز شعور و آگاهی است." برای مدتی طولانی زیر سایه ی سکوت لمید. بعد گفت: " ولی از طرف دیگر، شاید مثل سوییچ روشن- خاموش باشد. کلیک! و بعد کارت تمام است." مکثی کرد و لبخندی روی لبش آمد: " شاید به همین خاطر بود که هیچ وقت خوشم نیامد روی دستگاه های اپل دکمه ی روشن- خاموش بگذارم!" .................................... کتاب زندگینامه استیو جابز. نویسنده: والتر آیزاکسون ترجمه: ناصر دادگستر