...پیوندالهی... عصریک روزوقتی ابراهیم به خانه می آمدداخل کوچه پسرهمسایه رادیدکه با دختری جوان صحبت می‌کند.پسرازدخترخداحافظی کردورفت. چندروزبعددوباره همین ماجراتکرارشد.اینبار ابراهیم به پسر نزدیک شد. مقابل او قرارگرفت.پسرترسیده بودولی ابراهیم لبخندهمیشگی رابرلب داشت. باآرامش خاصی گفت:ببین،توکوچه ومحله مااین چیزهاسابقه نداشته.من،توو خانواده‌ات روکامل می‌شناسم،تواگه واقعااین دختررومیخوای من باپدرت صحبت می‌کنم که... جوان پریدتوحرف ابراهیم وگفت:نه،توروخدابه بابام چیزی نگو،من اشتباه کردم،غلط کردم،ببخشیدو... ابراهیم گفت:نه!منظورم رو نفهمیدی،ببین،پدرت خونه بزرگی داره،توهم که تومغازه او مشغول کارهستی،من امشب تومسجدباپدرت صحبت می‌کنم.ان شاءالله بتونی بااین دخترازدواج کنی،دیگه چی میخوای؟ جوان خجالت زده گفت:بابام اگه بفهمه عصبانی می‌شه. ابراهیم جواب داد:پدرت بامن،حاجی رومن می‌شناسم،آدم منطقی و خوبیه.جوان هم گفت:نمی‌دونم چی بگم،هرچی شمابگی.بعدهحگم خداحافظی کردورفت. شب بعد نماز،ابراهیم باپدرآن جوان صحبت کرد.ازمحاسن ازدواج گفت ووظیفه بزرگترها. حاجی حرف‌های ابراهیم را تاییدکرد.ولی وقتی حرف ازپسرش شداخم هایش رفت توهم! ابراهیم پرسید:حاجی اگه پسرت بخواد خودش روحفظ کنه وتوگناه نیفته،اون هم تواین شرایط جامعه،کاربدی کرده؟ حاجی بعدازچندلحظه سکوت گفت:نه! یک ماه ازآن قضیه گذشت،ابراهیم وقتی ازبازار برمیگشت شب بود.آخرکوچه چراغانی شده بود.لبخند رضایت برلبان ابراهیم نشست... شادی روح شهدا صلوات