رئيس كل ورزش مملكت شده بود.خيلي سال پيش.آمده بود بازديد از شهرستان.رئيس تربيت بدني شهرستان جلوي پايش شتر قرباني كرده بود.
شب كه رئيس كل رفته بود دستشويي اين طفلك رئيس تربيت بدني شهرستان هم يك ساعت حوله اي در دست خبر دار ايستاده بود كه يبوست رئيس كل تمام شود و بيايد بيرون.
بلاخره اون قدر اين پا و اون پا كرد تا رئيس كل اومد بيرون.لبخندي هم بر لب داشت.رئيس تربيت بدني شهرستان كوچك حوله را با عزت و احترام برده بود جلو كه بردارد و دست و رويش را پاك كند.
مي گفت نيم ساعتي خبر دار ايستاده بودم پشت در توالت.يك حوله آك بند هم توي دستم بود.
ديدم يك صداي ناجور آمد.
گفتم اگر از جايم تكان بخورم و بيايد بيرون و ببيند حوله در دستم نيست اخراجم مي كند.اگر هم پشت توالت بياستم كه بيايد بيرون و حوله را تقديم كنم مي فهمد كه صداي ناجورش را شنيده ام.مانده بودم در دو راهي و اين پا و اون پا مي كردم كه بروم يا بمانم كه ديدم بلاخره در توالت باز شد و مشرف شدند بيرون!خودم را زدم به نشنيدن كه من هيچ صداي ناجوري نشنيده ام.حوله را بفرما زدم اما ديدم خودش خنده اش گرفته.در همين تنگنا بودم كه خودش برگشت گفت:((خوب بود؟!))من هم خودم رو از تك و تا نينداختم و گفتم واقعا شاهانه بود قربان!
علي آقا مي گفت آنقدر از حاضر جوابي من خوشش آمد كه هر وقت براي عمليات عمراني شهرستان مان بودجه مي خواستيم رو هوا مي فرستاد.
حالا شما تعيين كنيد نقش صدا هاي معني دار را در توسعه عمراني ورزش شهرستان ها!
1:به قلم جادويي استاد ابراهيم افشار
2:بر گرفته از مقاله چهار بخشي ابراهيم افشار با عنوان"كلاه فيلسوف و حوله رئيس"چاپ شده در شماره 172 مجله تماشاگر
3:هر چي فكر كردم براش عكس چي انتخاب كنم چيزي به عقلم نرسيد
4:خودم هيچ نظري در مورد اين مقاله ندارم!!!