آرام ... بی صدا زیر پاهای بی رمقش ... شاید یک نسم بهاری که حال و هوای علفزار گریان را به لوسرن آورده بود ... هر ازگاهی دسته ای آب راکد زیر مجسمه را به این سو و آنسوی بکشاند ... بوی رز سرخ که شناور همچون کشتی نوح به این سو و آن سو دسته دسته سفر میکنند ... آخرین نفس های شیر ... چشمانت را نبند ... تا پگاه آفتاب چیزی نمانده
رم شهر بی دفاع ... سالها قبل از آنکه روسلینی آن فیلم معروف را روی پرده ببرد ... در آن سوی مرزها، در کرانه های خورشید اروپا ... هنرمندی جوان شهر خود را بی دفاع تر از هرجای دیگری میدید ... برتل شاید در این خیال که روزی جنگ خواهد آمد و یادبود کوچه های آشتی کنان ناهموار را به خاطره خواهد سپارد ... شیر سنگی بزرگی را در دل کوه تراشید ... افسانه های محلی گوش گوش چرخید و چرخید ... یکی میگفت: شیر لوسرن سالهای آغازین بر بلندای بام سوئیس لمورها را فراری میداده ... دیگری نیز از ایستادگی وفادارانه اش سخن میگفت ... عقاب های یاغی جنوب ... مرزها را شکسته بودند اما فرزند برتل همه را از آنجا میراند ... ریش سفید کم حرف ایرلندی ... پیپ اش را با با انگشت شصت خاموش کرد و سری بالا گرفت، از آن اخرین ساعتها میگفت ... از لحظه ای که شیر را هزاران سوار تیرانداز از صدها متر آنطرف تر به زانو درآوردند ... اشک در چشمان پیر حلقه زد ... شاید یاد جوانی اش افتاده بود ... شاید البته ... پسر برتل، پادشاه لوسرن آنجا آرام گرفت ... سالهاست بر بلندای شهر با چشمانی نیمه باز یارانش را نظاره میکند ... یک ضرب المثل قدیمی میگوید: تا روزی که شیر چشمانش را نبسته احدی جرات پا نهادن به خاک سوئیس را ندارد ...
آرام ... بی صدا زیر پاهای بی رمقش ... شاید یک نسم بهاری که حال و هوای علفزار گریان را به شهرآورده بود ... هر ازگاهی دسته ای آب راکد زیر مجسمه را به این سو و آنسوی بکشاند ... بوی رز سرخ که شناور همچون کشتی نوح به این سو و آن سو دسته دسته سفر میکنند ... آخرین نفس های شیر ... چشمانت را نبند .... تا پگاه آفتاب چیزی نمانده
شبیه به داستان ماست ... شاید امروز شیر آبی لندن زخم خورده و تنها به نظر بی آید ... اما تا زمانی که چشمانمان باز باشد کسی جرات ایستادگی در برابرمان را ندارد ...