کمی سرد بود ... شیشه های تریا بخار گرفته، اما رنگ سبز چمن ها پیداس ... صدای نامفهوم هزاران هزار هوادار چلسی ... انگار بازی ارواح است ...
کمی سرد بود ... چهار ساعتی میشد از تورین به لندن رسیدیم ... منم، برادر کوچکم و پسر عموی مان ... قهوه سفارش دادیم ... به قسمتهای تلخ داستان رسیده ... انتهای فنجان را میگویم ... آن بیرون انگار قرار است اتفاقی بیوفتد ...
دستی کشید ... پسر جوان ایتالیایی ... از آن مو مشکی های خوش تیپ هوادار یووه که خانواده را برداشته و برای تشویق تیم محبوبشان به لندن رفته بودند ... دستی کشید و بخار پنجره های رو به زمین را گرفت ... لحظه ای احساس کرد در میان جمعیت با کت و شلوار رسمی نشسته ... کنار ویکتوریا احتمالا و صدای اپرای سارا برایتمن ... یاد رنسانس رومی ... فانتزی کلاسیک های تاریخی کشورش افتاد ... یک اثر هنری بی عیب و نقص ... یک نمایش تئاتر انگار سرد و گرم ... هر آن ... داستان یک زندگی و پایانش است ... نوری که از لا به لای پنجره نیمه باز ماشین به صورت عشقش مینشست ... و نسیم نیمه تر آن روزهای تورین ... یا شمشیری که ساقش به دهانه نیام گیر کرد و سر وقت بیرون نیامد تا ماکسمیلیانوس زنده بماند ... همه آن لحظات زنده بودند ... زندگی میجستند در دل رودخانه زمان ... دستی کشید و بخار پنجره رو به زمین را گرفت ... اسکار توپ را از پشت پای چپ رها کرد ... توپی که عرض پاهای پیرلو را طی کرد و یکی دو متر آنطرف تر آرام گرفت ... مانند باز کردن درب نوشابه بود ... یواشکی و به دور از چشم خواهر و برادرش، شاید کنجی از آشپزخانه ... طعم آن لحظه را میداد، هم آن عبور سریع بدون گواهینامه و هم آن تصادف سخت پای اسکار دوس سانتوس امبوابا جونیور با هیکل توپ جام باشگاه های اروپا ... آرام میرفت، مانند لحظه پرتاب آپولو، پروازش آرام بود و انتظارش شبیه به انتظار کودکی که چشمانش را به تکاپوی قرص جوشان در دل یک لیوان سر پر بسته ... دلهره ای که هر آن امکان سر رفتنش بود ... بالاتر برود، انتهای همه چیز ... اما همانجایی ایستاد که باید ... دریاچه قو، باله استرالیایی سورئال انگار که نوید یک زمستان سرد را میدهد ... نفسی عمیق کشید ... و شیشه ای در انتظار بازدم جوان ایتالیایی ...
زندگی ... مانند یک گل