"موزیک ویدیوی ملال آور" دختربچه پسرنمایی که خود هیچ نقشی در سرنوشتش ندارد، آلت دست قدرت نمایی آدم بزرگها و طناب کشی خیر و شر ... مانند یک فلش مموری حاوی اطلاعات خوب خوب که دست این و آن میچرخد و هر کس زودتر از آن استفاده کرد، او رستگار خواهد بود ... این تصویری ـست از پیامبر اسلام در آخرین فیلم مجید مجیدی ... . قرار است چه ببینیم؟! موزیک ویدیوهای پیوسته ای که با دیزالو شدن بر رو یکدیگر نه زمان میسازد و تعین مکانی ... میشود اوقاتی از رشد یک پازل بزرگ که میدانیم قرار است هیچ چیزی برایم نسازد ... بگذارید از اول جلو برویم ... فیلم را در سالن یک هویزه مشهد دیدم، بهترین سالن سینمایی ایران، همردیف آن سالنهای پر زرق و برق فرانسه ... صدای خوب، تصویر مطلوب و فیلمی که ان میلیارد تومان خرجش شده ... همه چیز آماده بود تا لذتش را ببرم ... فیلم با تصویری از طلوع آفتاب در پس پرچین کوه ها آغاز میشود و یورتمه سواری در بیابانهای خشک ادامه میابد ... سوار به هم همه ای در یک شهر متروک میرسد که نامش مکه است ... معرکه ای که قرار شده در آن سر پیر سپید مویی را بزنن ... مانند کارتونهای دوران کودکی ـست اما با تفاوتی آشکار ... ما بزرگتر شدیم و نمیتوان خیر و شر با موسیقی و صداهای بم که از پی هم میروند نمایش داد، حالا در این سن نیاز دارم چیزی باورپذیرتر از آن ببینم ... فرد تیره چهره ای که نماینده قدرت است می آید و ما باید فرض را بر این بگذاریم که ادم بده داستان است ... یکی دو جا اسمش را هم میگویند تا بچه مسلمان های هیتی متوجه شوند با چه کسی طرفیم ... اما من نمیدانستم او کیست و آنجا چه میکند، چرا قدرتمند است و چرا سر آن پیری مفنگی را به دار آویخته ... و ای وای سکانس سر هم بندی شده و تمام میشود ... نفسی عمیق کشیدم و با ولع به ادامه داستان رفتم ... شاید تکلیفمان در ادامه روشن شود ... اتفاقاتی می افتاد و اسامی زیادی که از پی هم میگذشت ... دقیقه چهل بود که فقط این را میدانستم ... قرار است کسی به دنیا بی آید و او آدم خوبی ـست و ما را نجات خواهد داد ... جنگ شد، قبل از آنکه آدم خوبه به دنیا بی آید ... یک سری فیل به میدان آدمدند و مشتی آدم نمای هیولا انگار که بر رکابشان تکیه زده بودند ... قرار شد ریش سفیدی که بیش از همه جلوی دوربین است و آدم خوبی به نظر می آید با سرکرده فیل سواران هم نشینی کند و کلا انگار قرار بود اتفاقات خوبی افتاده تا جنگ نامعلوم مان شکل نگیرد ... سه تا خوب در عصری از عصرها به دل ارتش فیل ها زده و با سرکرده آنها ملاقاتی داشتند، ملاقاتی بس منزجر کننده، هبشی ها از مترجم فارسی عرب نمای ما واضح تر حرف میزدند ... سپه سالار قاتلی که معلوم نبود چه از جان این شهر میخواهد و فقط پشت به دوربین با افکتهای صوتی معرفی شد به یک باره تصمیم گرفت، حمله را آغاز و شهر را تسخیر کند ... کم کم همه چیز دستم امد ... باید همانجا از سینما بیرون میزدم اما ته دلم ولع دیدن پیامبر مانده بود ... البته برای من ... نه برای پسر جوان ولزی بغل دستم که چیزی از پیامبرمان نمیدانست، و حتی دنبال معنی نام فیلم بود ... حمله آغاز و با دخالت مشتی کبوتر که از نظر جلوه های ویژه سینمایی هم بشدت بد ساخته شده بودند لشکر فیل ها را فراری دادند، بازهم نمیدانم چرا و چطور ... از کجا این همه کبوتر آمدند، برای چه آمدند و اصلا هی مرد انگار تو باید خودت در جریان باشی ... پیامبر به دنیا و اوقات فیلم کش آمد ... ابتدا دغدغه شیر دادنش است و و بعدهم یکی دوتا پلان قرضی که اقای فیلمبردار از آن سمت اب برایمان آورده بود ... آن حمام کذایی که پیشتر در آخرین امپراطور دیده بودیم و ... به هر حال فیلمبرداری هم بد است ولی فعلا بحثمان پیامبری ـست که شکل نمیگیرد ... یک بچه سفید که چهره اش را نمیبینیم ... قبل از دنیا امدن روی آسمان ستاره ها دور هم میگردن و خانه شان نورانی میشود، که چه؟! چه دخلی به شخصیت این کودک دارد؟! فیلم اسف انگیز است و معجزاتش از این به بعد بس پوشالی و بی هویت، از طلایی دیدن خانه کعبه گرفته تا خارهایی که قاصدک میشوند و دایه ای که نجات میابد ... فرم نمیبینیم ... تا انتهای داستان در اورشولدر یک دختربچه ایم که از خود قدرت تشخیص ندارد، حرف زدنش شبیه به مادران بیست و یکی دو ساله اس که با نوزادشان حرف میزنند، پیامبری که دستش را باید بگیرند تا از خیابان رد شود، بدون ادراک کافی ، بدون موقعیت شناسی، بدون جایگاه شناسی ... یک روح سرگردان همانند رنگ لباسش در میان جهنمی از اعراب آدم خوار که این و ان را نجات میدهد ... تنها قسمت فرمی داستان که درامده چهره است، چهره بخشی از فرمه ... و باید اغراق کنم انتخاب مادر پیامبر انتخاب بی نظیری بوده است ... تنها بخش فرمی که در آمد، یک چهره شرقی دلنشن و مادرانه با بازی انداره بقیه فیلم افتضاح است ... و تازه این با لحن محافظه کارانه بود ... پیامبر اسلام تا زمانی که هست، خودش و شعاع ده متری اش را از گزند شر محافظت خواهد کرد، و آن را هم خودش نمیداند، بلکه از بالا سفارش شده که اینجا اینکارها را انجام بده بعدم نخ های نامرئی که بهت متصل کردیم تو را به جای دیگری در این دنیا خواهد کشاند ... اسلامی شکل نمیگیرد ... اسلامی که شروعش ادراک و رندی ـست و اندیشه اولین قالب شکل گیری و غناعت عرفانی این دین است ... معجزه جای عقل را میگیرد و نور آرک های هالیوودی جای نور سهروردی را ... سه ساعت تمام نور و معجزه زیر حرکات متوالی دوربین لای شخصیت ها و میزانسنی که فرار و خود را پشت نام استرارو طلب میکند ... استرارویی که انگار اگر کرین و تراولینگ را ازش بگیریم فرقی با عمو قناد ندارد ... قابهایش پوشالی و پوک است، نه تفکری میسازد و نه در پسش تعین مکانی و زمانی ... یک سری کارت پستال که به گیف های چند ثانیه ای میماند و میتوان از آن بهتر هم در تامبرسایتهای فرنگی دید ... فیلم صد و اندی میلیاردی ما یک اثر از پیش بازنده است، و بازی را به خودش میبازد، سینما نمیفهمد حتی در اندازه اندکی که میشناسیم ... حال بماند که بحث سینما شناسی کمی پیچیده تر از آن چیزی ـست که هیچکاک میگوید ... دلم برای فیلم میسوزد، خیلی چیزها را نمیگویم تا بد دهانی نکرده باشم ... سه ساعت فیلم و بعد در سحرگاهی یک مشت سیاهی لشکر که میتوان زیاد و کمشان کرد بر بام های شهر فانوس به دست جمع میشوند و بیننده ای که خسته از دیدن سه ساعت معجزه است حالا قرار است قران بشوند ... والاترین معجزه پیامبر میماند برای آن لحظه ای که همه کلافه شدن و دیگر سرشان بخار کرده و نیاز به پتو و بالش پیدا کرده اند ... نه چیزی از پگاه و قداستش میفهمیم نه چیزی از قران ... پس زننده است و فرار آور ... وای به حال ما که قرار است دو و سه ای هم بسازیم ... وای به حال ما