barca per sempre...!تراژدي تكميل كننده مي تونست من باشم يا تو و شايد هم همه ما...تكثير نگاه و افكار من اون چيزي نيست كه انتظارش رو داري ! يك كارناوال تماما بهت و در خفقان كه از دغدغه هايي كه هرروز حجم وسيع تري پيدا مي كنن..سكانس هايي كه مدام تكرار مي شن و تجزيه...ببين پسر ! من آزادانه به دنيا اومدم ، آزادانه زندگي مي كنم و نفس مي كشم و قطعا هم اگه روزي نباشم آزادانه خواهم رفت...هميشه ياد گرفتم حدو حدودها ، خط مش ها و خط قرمز ها هيچ نقشي براي من و افكارم ايفا نكنند و وقتي از چراغ قرمزها عبور مي كنم همه انبساط افكارم رو روي خط كشي ها جا بذارم و به بازگشت به گذشته فكر نكنم... يك آرمان گراي مطلق و شيفته ي آرمان شهرهايي كه به اتوپياي محض گرايش دارن...عاشق تنهايي و شب و سكوت و در عين حال هياهو ! عاشق سينما و فيلمي كه هرگز اكران نشد ولي كاراكتر اولش اونقدر تاثيرگذار بود تا يك جريان رو به كل تغيير بده و شايد يك دوران رو ! همون فيلمي كه توي پستوي خيال با خودم بارها و بارها از نقطه صفر و آغاز ديدنش رو براي خودم تكرار و تداعي مي كنم...من عاشق موسيقي ام و اون درامري كه همه هنرش درام و تابوي زندگي من بود...سرسپرده آزادي خواهي و فرياد عدالت در همه دنيا...همون عدالتي كه سالها در بي عدالتي محض باهاش سر كردم و رشد...فرياد حقانيتي كه سالهاي ساله كه زادگاهم رو در سكوت فرو برده و عدالتي كه زير پاي ستم له شد و نابود...تا حالا ما ارواحي بشيم در اين جهان مادي...معتقد به سبك زندگي " كيبوتص " و همه معيارهاي اين سبك كه مي گن همه با هم تلاش مي كنيم و به اندازه نياز برداشت مي كنيم ، اين يعني پرچم صلحي كه دنيا در كالبدش فراموش كرده...معتقد به ماكياوليسم آرمان گرايانه ، خوش خيم و بدون بوي خون و جنون ، براي من زندگي يعني خواستن و لذت بردن و اعتقاد به اينكه اگه از ترس چيزي رو تجربه نكني يعني يك شكست خورده اي... " ادوارد مورداك " 23 سال با يك چهره پشت سر خودش زندگي كرد و وقتي قرن ها پيش در 23 سالگي خودكشي كرد شايد هرگز تصور نمي كرد روزي نقاب ها جاي چهره ها فرمانروايي كنن و وقتي روزي نقاب ها كنار برن اين " حقيقته " كه آشكار مي شه... عشق ؟ هيچ تفسيري براش ندارم جز اينكه فقط اساطير رو قبول دارم ، كازابلانكاي من نخواستنه و نه طرد كردن ! هيچ عشقي جز عشق ماورايي ندارم و از روزي كه تو يكي از روزهاي كودكيم براي عروسكي زيبا پشت ويترين يه مغازه با حسرت زياد به تصاحب كردنش فكر مي كردم اين مادرم بود كه عشق زميني رو از من دريغ كرد...همون لحظه اي كه با حسرت به چشمان عروسك بي روح خيره شدم و التماس كردم كه خواهش مي كنم...خواهش مي كنم مامان اون عروسكو برام بخر و مادرم با بي تفاوتي محض و بدون حتي نيم نگاهي به اون عروسك زيباي من رو به من كرد و آروم گفت : " پسرا عاشق عروسكا نمي شن "....از همون لحظه بود كه براي هميشه قيد عشق و عاشقي رو زدم..... منو صداي موزيك و آرامش شب و دنده پنج تو بزرگراه چمران ، باكري و ...! راز اون پك هاي سيگار روي لبم كه هر كدوم داستان هايي درونشون دارن ! فضاي بام و تصور پريدن از جامپر و رها كردن خودم در خيال و.... 16 سال پيش يعني در 10 سالگي وقتي به اون چهار طبقه باشكوه خيره مي شدم فوتبال براي من معناي ديگه اي پيدا كرد ...اون جادوگران يك دست آبي اناري كه خانه مقدس رو تبديل به مسلخ حريفان مي كردن و پيشكش روح " لس كورتس "...! زماني كه خودم رو در كنار " فواره كانالته مقدس " تصور مي كردم فهميدم كه اين آب مقدس يعني غسل تعميد ابدي من به عشق " بارسلونا ".... و غرور ابدي كه روح و جسم من رو تا ابد تسخير كرده.... اين يعني دنيايي كه من براي خودم ساختم و شايد تو هم سهمي از اون داشته باشي....!!! . . . هومن جون لطفا خواستی بنویسی یک فکری به حال ماهم بکن:)))