اینجا نوشته ورود سگ ها قدغن شده، میخوای سگت را چه کار کنی؟! به همین درخت میبندیمش ...
فرزند سوم ... آخرین بازمانده یک جنگ، نبرد بی رحمانه ای رو تخت خواب اتاق نشیمن ... زیر نور میزانسن کوبریک، نتفه ای شیطانی ... برخواسته از جیب آخرین شبی که سینما پشت پرده ماند ... چشمانش را باز بست ... هوای نیمه سرد ... پرده ای سفید و اتاقی سیاه ... قلب پرده روی مبل میتپید ... نور آبی چراغ نورپردازها هم زیبایی کادر را دو چندان کرده ... هم محله ای قدیمی هیچکاک، نگاه اغواگر نیکول کیدمن ... خوابیده در کنار دوربین و چشمکی به آقای کروز ... همان لحظه ها بود که تام کرواتش را شل و نفسی عمیق کشید ... بطری شامپاین خالی را روی زمین گذاشت و به سمت کیدمن حرکت کرد ... آپولوی نولان به هوا برخواست ... برای آنکه انسان را نجات دهند، جایی درمیان ستاره ها شاید ... صدای ممتد بوق آخرین سکانس ... بوی غذا چینی گرفته اینجا ... قارچ، فلفل دلمه، پاستا و احتمالا میگوی تایلندی ... آویشنش کم است و سیندرلا از این بابت ناراحت ... فرزند سوم ... آخرین بازمانده یک جنگ... کرواتش را شل کرد ... کیدمن روی تخت به بدنش تکانی داد؛ بیش از پیش اروتیک ... صدای شلیک عوامل کوپولا ... پشت ضد نورترین قابی که دیده بودیم ... سرش را قاپید تا صدای سیناترا از آنسوی گرامافون میان جمعیت بپیچد ... یک وقفه طولانی و تروفو کات داد ... اما کروز بلند نمیشد ... صدای شلیک عوامل کوپولا ... پشت ضد نورترین قابی که دیده بودیم ... سرش را قاپید اما انگار کمی دیر قاپید ... خون کف سینما را گرفت ... بالا آمد ... آنقدر که همه ما را غرق میکرد ... زیر خون دست و پا میزدیم ... من دیوانه را بگو که دنبال دفترچه و مداد یاداشت هایم میگشتم ... سگ ها شنا بلد بودند ... شاید یکی از باوفاترین هایشان ما را از این منجلاب نجات میداد ... اما ورود سگ ها به سینما قدغن شده ... انگار صدای چیزی می آید ... صدای خنده ... صدای خنده های مردی آشنا ... صدای خنده های کوبریک ...