تازه چهل ساله شده بود ... که قهرمان اروپا شد، البته سال قبلش لیگ اروپا را هم برده بود، اما همان سال با شکستن تمام رکوردهای مهم لیگ پرتقال اسمش بر سر زبان ها افتاد ... مدال قهرمانی اروپا را که گرفت، نگاهی به آن نکرد و میان تماشاگران انداخت ...
به کشور دیگری سفر کرد، به انگلستان ... به ماجراجویی جدیدی پا گذاشت ... مرد بی نام ... بعد از پنجاه سال تیمش را به قهرمانی آن کشور رساند و سال بعدش دوباره تکرار کرد ... قهرمانی های عظیمی که تمام رکوردهای قدیمیترین لیگ دنیا را میشکاند ...
کارش که تمام شد خیال رفتن به جای دیگری داشت ... به ایتالیا رفت ... برای اولین بار یک تیم ایتالیایی را به سگانه رساند ... همان مدال اروپا دوباره با ولع به دستانش چسبیده بود اما آن هم سهم تماشاگران شد ... رکوردهای آن لیگ را به نام خود زد و تصمیم گرفت به جای دیگری از این دنیا برود ...
پا در اسپانیا به زمین گذاشت ... تیمش را بعد از یک دهه مجددا قهرمان لیگ کرد، بعد از سالها سه بار متوالی به جمع چهار تیم برتر اروپا برد و همه رکوردهای مهم آن لیگ را به نام خودش ثبت کرد ... حالا انگار همه کشورهای مهم فوتبالی را به زانو درآورده بود ... شاید بهتر بود به آلمان میرفت تا پازل بی نظیرش را تکمیل کند اما تصمیم گرفت به جایی که دوستش دارد بازگردد ... یعنی همان تیم دوم ... انگلستان و دوباره شروع شکستن رکوردهایی که باقی مانده است ...
از گینس تماس گرفتند، مردی از آنسوی تلفن داد زد:
- لعنتی تمامش کن این بازی را ... برای تو چهار رکورد دیگر در اینجا ثبت میکنیم اما تمامش کن ...
صدای مرد ناشناس ما از این سوی خط به گوش رسید:
- هنوز تاره یک دهه از مربیگری ام میگذرد!!!
.
.
.
برای دنیا او چیزی شبیه به همین پروانه برای آن مرغ دریایی ـست ... یعنی یک داستان در یک عکس ... آرام بال میزند، دور سرتان میچرخد ... سریع میشود تا نتوان شکارش کرد و زمانی به خود میاییم که در کنار ساحل بدون آنکه دستی به شما زده باشد خفه تان خواهد کرد ... و دوباره به سفرش ادامه خواهد داد ... زیباست ... نه به جان دادن های ما نگاه میکند نه به غروب دل انگیز دریا ...