صدای ساعت زنگدار قدیمی از خواب بیدارش کرد با یه چشم نیمه باز سعی کرد ساعتو نگاه کنه 5 دقیقه مونده بود به 8 سخت بود که بخواد از جاش بلند شه حق هم داشت دیشب تقریبا تا صبح بیدار بود باید تا پس فردا کل کاراشو تموم می کرد،به هر زحمتی بود بلند شد ـو خودشون به آشپزخونه رسوند،کورمال کورمال چایسازو روشن کرد عادت داشت معمولا صبحونه نمی خورد اما امروز انگار فرق می کرد ته دلش یه ضعف کوچیکی داشت خرج این ناپرهیزی یه تابه و دوتا تخم مرغ با چن تیکه نونی که حداقل می دونست یک هفتست گوشه یخچال افتاده بود، سر سری یه نیمرو درست کرد ـو گذاشتش رو میز چه اشتهایی داشت باورش نمی شد آخه معمولا صبح ها میلی به غذا خوردن نداشت همینطور که چای شیرین شدشو هورت می کشید داشت پیام هاشو چک می کرد! این که هیچ!اینم که ولمون نمی کنه ... همینجوری سر سری از پیامها می گذشت که به پیام مادرش رسید سریع بازش کرد : 25 سال پیش من تو همین لحظه خوشحالترین زن دنیا بودم چون صاحب دومین مرد زندگیم شدم،تولدت مبارک ... نگاهشو از روی گوشی برداشت یه لبخند به ظاهر تلخ گوشه لبش نشست از پاکت سیگارش یه نخ برداشتو روشنش کرد چقد دلش واسه مادرش تنگ شده بود اصلا چقدر دلش تــنــگ شده بود .. این رو راحت می شد از روی پک های سنگینی که به سیگارش می کشید فهمید امروز پنجمین سالی بود که روز تولدش ـو فراموش می کرد ، همینطور که تکیشو به کنج قاب پنجره داده بود ـو بیرونو نگاه می کرد ریز و درشت این 5 سال مث فیلم از جلو چشماش رد می شد هر پکی که به سیگارش می زد بیشتر غرق می شد که صدای زنگ موبایلش رشته افکارشو پاره کرد ! -بله؟ سلام سینا.. -سلام باز دیشب نخوابیدی؟ -چطور؟ اعصاب نداری انگار -نه هیچی،کاری داشتی؟ آره می خواستم بگم قرار امروزمون کنسله حالت صورتش تغییر کرد انگار که جا خورده باشه گفت: -چرا؟ما هرسال این بازیو با هم می بینیم!نمی شه گه یهو کنسلش کنیم! راستش امیر حسین می ره خونه پدر خانومش علیرضا با باباشینا امروز می رن شمال منم باید امروز برم پیش صبوری شاید نرسم اصلا بازیو ببینم! اصلا نفهمید چطوری خداحافظی کرد.. کاش می شد امروز نره سر کار کاش اصلا از جاش تکون نمی خورد که نحسیه این روز لعنتی ادامه دار نباشه به وضوح از رو نیم خیز شدنش رو کناپه می شد فهمید برخلاف همیشه چقد از بیرون رفتن بدش میاد.. . آقا؟آقا؟!!آقـــا ببخشید؟ -بله از کدوم ور برم؟ -میدونو دور بزنید خیابون اول پیاده می شم چمباتمه زده بود رو صندلیه جلوی تاکسی هر کسی می دیدش می فهمید روز خوبی نداشته موها و ریشش به طرز نا مشخصی مرتب شده بود،یقه پیرهنش نشون می داد زمان زیادی از آخرین باری که اطو شده می گذره ـو عینک کثیفش که لکه هاش اولین چیزی بود که تو نگاه اول به چشم میومد.. آقا همینجا پیاده می شید دیگه؟ -بله،ممنون،بفرمایید همینطور که داشت کرایه رو حساب می کرد گوشیش زنگ خورد زمان زیادی طول کشید تا بتونه جوابش رو بده -بله؟ سینا کجایی؟ -نزدیک خونه چطور؟ هیچی می خواستم ببینم بازیو می رسی ببینی یا نه -چه فرقی می کنه؟!امروزو که کنسل کردین بازیم افتاده تو نحس ترین روز سال صدای خنده ی مخاطبش باعث شد گوشی رو کمی از گوشش دور کنه -چیه خوشحالی؟ هیچی برو خونه می فهمی گوشیو قطع کرد حداقل از امیر حسین انتظار داشت تولدشو تبریک بگه یا حداقل برنامه امروزو کنسل نکنه آخه 7 سالی می شد این بازیو باهم می دیدن و یه جورایی تبدیل به یه رسم شده بود و تقریبا محال بود تغییری توش بوجود بیاد ولی حالا دقیقا روز تولدش ...اه روز نحس لعنتی ... کیلیدو از جیب کوچیک سمت چپ کیف چرمیش برداشت چندباری تلاش کرد تا کلید تو زبونه قفل جا بخوره ـو در باز شه کلید آسانسورو زد خوشبختانه خلوت بود چون اصلا تو این وضعیت دل ـو دماغ گپ زدن و احوالپرسی نداشت رو به روی در آپارتمان وایساد اینبار راحتتر کلید تو قفل جا خورد داشت بندای کفشش رو باز می کرد که صدای تولدت مبارک و روشن شدن برقا و برف شادی به استقبالش اومدن ... اون شب بهترین شب تولدش بود اون شب دیگه نحس نبود چون یه نحسیه 5 ساله رو سه هیچ برده بود شاید راست می گفت حاج خانوم آدما روز تولدشون روز شانسشونه فقط کافیه ایمان بیاری.. فقط کافیه "اعتماد" کنی، اعــتمــاد . . پ ن : دوستان این دست نوشت ارتباطی با من نداره بالاخص روز تولدش :)