یادداشت ژیژک در مورد کشتار پاریس خیلی خوندنیه...اونموقع از بهترین متنایی بود که خوندم...حتما بخونید _________________________________________________________ اکنون که همه‌ی ما در شوک پس از کشتار در دفتر شارلی ابدو فرو رفته‌ایم، لحظه‌ی آن فرارسیده تا تمام شهامت‌مان را برای فکر کردن به کار بندیم. البته، همه‌ی ما باید به صورتی شفاف این کشتارها را به منزله‌ی حمله‌ای به جوهر آزادی‌هایمان محکوم کنیم، باید این حملات را بدون هیچ ملاحظه‌ی ضمنی‌ای محکوم کنیم( ملاحظاتی از این دست که " با وجود این، شارلی ابدو مسلمانان را بیش از حد تحریک و تحقیر می‌کرد). اما چنین حس همبستگی همگانی‌ای کافی نیست- باید به اوضاع بیشتر بیندیشیم. معنای این اندیشیدن به وضعیت، نه نسبی‌سازی ساده‌ی این جنایت است( اینکه با شعارهایی از این دست :"ما غربیان؛ ما عاملان جنایات هولناک در جهان سوم، کی هستیم که بخواهیم چنین اعمالی را محکوم کنیم"، از پرداختن به این مساله شانه خالی کنیم) و نه تن دادن به ترس از اینکه مبادا عامل اسلام‌هراسی شویم؛همان ترس بیمارگونه‌‌ای که بسیاری از چپ‌گرایان لیبرال غربی دچار آنند. برای این چپ‌گرایان کاذب، هر شکلی از نقد اسلام به منزله‌ی تجلی و نمودی از اسلام هراسی غربی‌ها تقبیح و محکوم می‌شود؛ ازنظر این‌ چپ‌گرایان، سلمان رشدی به خاطر تحریک بی‌دلیل مسلمانان محکوم شد و بنابراین( دست کم، تاحدودی) مسئول فتوای مرگی بود که برایش صادر شد و ... نتیجه‌ی چنین موضع‌گیری‌ای البته چیزی جز این نیست: هرچه چپ‌های لیبرال غربی بیشتر در این قضیه دنبال گناهشان می‌گردند، بیشتر از جانب بنیادگرایان مسلمان به این متهم می‌شوند که همان موجودات دو رو و ریاکاری‌اند که تلاش می‌کنند نفرتشان از اسلام را پنهان کنند. این منظومه به صورت تمام و کمال پارادوکس سوپراگو را پیش چشممان می‌گذارد: هرچه بیشتر از درخواست‌ها و تقاضاهای دیگری (بزرگ) اطاعت کنی، از دید او گناه‌کارتری. توگویی هرچه بیشتر با اسلام مدارا کنی، فشارش بر آدمی دوچندان خواهد شد. به همین خاطر من فراخوان سیمون جنکینز (در مقاله 7 ژانویه در گاردین) برای مدارا و اعتدال را کافی نمی‌دانم؛ این که او می‌گوید وظیفه‌ی ما " واکنشی احساسی و بازتولید و ترویج پیامدهای این واقعه نیست، وظیفه‌ی ما این است که این واقعه را همچون یک رویداد وحشتناک گذرا در نظر بگیریم". حمله به شارلی ابدو صرفا یک حادثه‌ی دهشتناک موقتی نبود، این حادثه از یک دستورالعمل و برنامه‌ی دقیق سیاسی و مذهبی نشات گرفت و به وضوح جزئی از یک چارچوب بزرگ‌تراست. ما نباید بیش از حد احساسی رفتار کنیم، البته اگر منظور از این واکنش احساسی، تسلیم شدن و تن‌دادن به وسوسه‌ی اسلام ‌هراسی کورکورانه باشد، اما وظیفه‌ی ما تحلیل تمام و کمال این چارچوب است. آنچه از اهریمن ساختن از تروریست‌ها- به عنوان موجودات متعصبی که قهرمانانه دست به خودکشی زدند- ضروری‌تر است، کنارگذاشتن خودِ این اسطوره‌ی تروریست‌ها درمقام موجوداتی اهریمنی است. مدت‌ها پیش‌تر از این، فردریش نیچه به این نکته پی‌برد که چگونه تمدن و فرهنگ غربی در مسیر منتهی به "واپسین انسان" قرار گرفته ،یعنی همان مخلوق بی‌تفاوت و دلمرده؛ مخلوقی بی هیچ شور و اشتیاق بزرگی؛ بی هیچ تعهدی؛ ناتوان از رویا ورزی؛ خسته از زندگی، همان موجودی که دست به کاری نمی‌زند مبادا که خطری کند ؛ همان موجودی که صرفا درپیِ راحتی و آسایش است. نیچه می‌نویسد: " هرازگاهی اندکی جام زهر تا رویاهای خوشایند ببینند و دست‌آخر، زهری بیشتر تا مرگی خوشایند برایشان به ارمغان آورد . آنها لذات ناچیز خودشان را برای روز دارند و لذات ناچیزشان را برای شب،اما آن‌ها نیم نگاهی هم به تندرستی‌شان دارند. واپسین انسان‌ها می‌گویند" ما شادی و خوشبختی را یافته‌ایم و چشمک می‌زنند".در وضعیت کنونی، با دوشقگی میان جهان اول تسامح‌گرا و واکنش بنیادگرایانه به آن مواجهیم، دوشقگی‌ای میان پیش‌گرفتن هرچه بیشتر زندگی‌ای رضایت بخش و سرشار از رفاه فرهنگی و مادی(از جانب غربیان) و وقف زندگی به آرمانی متعالی(از جانب بنیادگرایان). آیا این آنتاگونیسم، همان آنتاگونیسم میان آنچه نیچه نیهیلسم "فعال" و "منفعلانه" نامید نیست؟ ما در غرب همان واپسین انسان‌های نیچه‌ای هستیم؛ غرق در لذات سطحی و احمقانه‌ی روزمره، درحالی‌که تندروهای مسلمان آماده‌اند تا هرچیزی را به خطر بیندازند و وارد مبارزه‌ای تا سرحد مرگ شوند. ویلیام باتلرییتس در شعر "بازگشت دوباره"، کاملا مخمصه‌ی کنونی ما را ترسیم می‌کند: " بهترین‌ها فاقد باورند، حال‌آنکه بدترین‌ها پر از شور و اشتیاق‌اند". این گفته توصیف بی‌نقصی از دوشقگی کنونی میان لیبرال‌های بی‌رمق و بنیادگرایان پر‌شور است. "بهترین‌ها" دیگر قادر نیستند درگیر چیزی شوند، درحالی‌که "بدترین‌ها" درگیر تعصب‌گرایی و افراطی‌گری نژادپرستانه، مذهبی و جنسی‌اند. اما آیا بنیادگرایان تروریست حقیقتا بنیادگرا به معنای اصیل کلمه‌اند؟ آیا آن‌ها واقعا به چیزی باور دارند؟ آنچه آن‌ها ندارند همان ویژگی‌ای است که به راحتی می‌توان آن را در نمونه‌های بنیادگرایی اصیل، از بودیست‌های تبتی بگیرید تا آمیش در ایالات متحده،تشخیص داد- یعنی غیاب هرگونه کین‌توزی و حسادت و بی‌تفاوتی عمیق به سبک و شیوه‌ی زندگی‌ کافران. اگر این به اصطلاح بنیادگرایان واقعا باور دارند که راه رسیدن به حقیقت را یافته‌اند، چرا از بی‌ایمانان می‌ترسند؟ چرا به آنان حسادت می‌کنند؟ وقتی یک بودیست با یک فرد لذت‌جوی غربی مواجه می‌شود، او به ندرت این قسم زندگی را محکوم می‌کند، منتها از روی خیرخواهی یادآور می‌شود که جستجوی این فرد لذت‌جو برای رسیدن به شادی و خوشبختی ،خودش عین تباهی است. برخلاف بنیادگرایان راستین، شبه‌-بنیادگرایان تروریست عمیقا نسبت به زندگی معصیت‌بار کافران حساس‌اند، کنجکاوند از آن سر دربیاورند و شیفته‌ و دلبسته‌ی آنند.حقیقت آنکه، آنها حین مبارزه با گناهکاران، دارند با وسوسه‌‌ی خودشان می‌جنگند. و اینجاست که حرف ییتس در برابر مخمصه‌ی کنونی کم می‌آورد: همین شور و اشتیاق پرجوش و خروشِ تروریست‌ها گواهی بر فقدان اعتقاد حقیقی درمیان آنهاست .طغیان‌های خشونت‌بار آنها گواهی بر بی‌ایمانی آنهاست. چقدر اعتقاد یک اسلام‌گرا می‌تواند شکننده باشد که از کاریکاتوری مسخره در یک هفته‌نامه فکاهی احساس خطر کند. ترور بنیادگرایانه‌ی اسلامی هیچ مبنایی در اعتقاد تروریست‌ها به برتری‌شان و تلاششان برای حفظ هویت فرهنگی و دینی‌شان دربرابر تهاجم فرهنگ مصرفی جهانی ندارد. مشکل بنیادگرایان تروریست این نیست که ما آنها را از خود پست‌تر قلمداد می‌کنیم، مشکل آنها این است که این خودشانند که مخفیانه خود را پست‌تر قلمداد می‌کنند. به همین خاطر است که ضمانت‌های ارباب‌منشانه‌ی ما به آنها که حس برتری‌ای به آنان نداریم- ضمانت‌هایی که از مصلحت‌اندیشی سیاسی ما غربیان نشات می‌گیرند- آنها را هرچه بیشتر خشمگین می‌کند و کین‌توزی‌شان دوچندان می‌کند. مشکل تفاوت فرهنگی نیست( تلاش آنها برای پاسداری از هویت‌شان)، بلکه این واقعیت است که آنها پیشاپیش ما را دوست دارند؛ اینکه آنها به شکلی نهانی از پیش استانداردهای ما را درونی کرده‌اند و با آنها خودشان را می‌سنجند. به صورتی پارادوکسیکال،می‌توان گفت آنچه بنیادگرایان حقیقتا فاقد آنند همان اعتقاد حقیقیِ "نژادپرستانه" به برتری خودشان است. ماجراها و فراز و نشیب‌های اخیر بنیادگرایی، مُهر تاییدی است بر آن بینش قدیمی والتر بنیامین:" هر خیزش فاشیسم گواهی بر انقلابی شکست خورده است".ظهور فاشیسم شکست چپ است، اما درعین حال، خود همین ظهور فاشیسم حاکی از آن است که پتانسیلی انقلابی وجود داشته که چپ نتوانسته از آن استفاده کند. آیا همین حرف در مورد به اصطلاح" اسلامو فاشیسمِ" امروزی هم صدق نمی‌کند؟ آیا ظهور و به‌پاخاستنِ اسلام‌گرایی تندرو با ناپدیدشدن چپ سکولار در کشورهای مسلمان متناظر نیست؟ وقتی در بهار سال 2009، نیروهای طالبان دره‌ی سوات در پاکستان را تحت کنترل و تصرف خود درآوردند، نیویورک تایمز گزارش داد که طالبان با سوءاستفاده از درگیری‌ها و اختلافات عمیق میان گروه کوچکی از مالکان مرفه و مستاجران بی‌زمینشان، شورشی طبقاتی را مهندسی کرده است. باوجود این، اگر به قول نیویورک تایمز طالبان با "سوء استفاده از وضعیت اسف‌بار کشاورزان، زنگ خطر را برای پاکستان درمورد خطرات ناشی از فئودال باقی ماندن، به صدا درآورده است، پس چه چیزی مانع این می‌شود که دموکرات‌های لیبرال و ایالات متحده به کشاورزان بی‌زمین کمک کنند؟ چه چیزی آنها را باز می‌دارد تا از وضع اسف‌بار کشاورزان به نفع خودشان استفاده نکنند؟ معنای غم‌انگیز این انفعال آمریکا و نیروهای لیبرال دموکرات در قبال وضع کشاورزان پاکستان این است که نیروهای فئودالی در پاکستان "متحدان و هم‌پیمانان طبیعی" دموکراسی لیبرال‌اند... اما در مورد ارزش‌های اصیل لیبرالیسم چه می‌توان گفت؟ آزادی، برابری و ...؟ پارادوکس این است که لیبرالیسم خودش قادر نیست این ارزش‌ها را دربرابر یورش بنیادگرایان حفظ کند. بنیادگرایی نوعی واکنش است؛ واکنشی نادرست و گمراه کننده به نقص و ایراد حقیقی لیبرالیسم، و به همین دلیل است که بارها و بارها خودِ لیبرالیسم آنرا ایجاد می‌کند. لیبرالیسم اگر به حال خودش گذاشته شود، به آرامی خود را تحلیل می‌برد. تنها چیزی که می‌تواند ارزش‌های اصیل لیبرالسم را نجات دهد، یک چپ احیا شده است. برای حفظ این میراث ارزشمند، لیبرالیسم به یاری برادرانه‌ی چپ رادیکال نیازمند است. این تنها راه شکست بنیادگرایی است؛ تنها راه خالی کردن زیرپای بنیادگرایی. فکر به کشتارهای پاریس به معنی دست کشیدن از موضع ازخودراضی یک لیبرال تساهل‌گرا و پذیرش این حقیقت است که نزاع میان تسامح‌گرایی لیبرالی و بنیادگرایی درنهایت نزاعی کاذب است- دور باطلی که در آن هر دو قطب یکدیگر را پیش‌فرض می‌گیرند و بازتولید می‌کنند. اینجا باید آن گفته‌ی هورکهایمر را که در دهه‌ی 30 درمورد فاشیسم و سرمایه‌داری گفته بود به یادآوریم :" آنهایی که نمی‌خواهند به شکلی انتقادی درباره‌ی سرمایه‌داری حرف بزنند باید درمورد فاشیسم هم سکوت کنند- در مورد بنیادگرایی امروز می‌توان گفت: آنهایی که نمی‌خواهند به شکلی انتقادی درمورد دموکراسی لیبرال حرف بزنند باید درمورد بنیادگرایی مذهبی هم ساکت باشند. ______________ ترجمه از محسن منجی