در یکی از تازه ترین رشته سوگنامه ها مکرر ادعا کرده اند که محمد تقی جعفری (علامه جعفری) با برتراند راسل مکاتبه داشته است. چیزی که خود متوفی حکایت کرد از این قرار بود که در سال ۱۹۶۳ پیرامون نظر “آقای راسل” در باب نظریه کوانتوم و جبر و اختیار نامه ای به او نوشت.راسل در مجموع در سه سطر اعلام وصول و تشکر کرد و توضیحی بسیار مختصر داد و زیر امضایش، برای حالی کردن بحث به ایشان، در توضیح نظریه عدم قطعیت مثالی ساده زد: ” وقتی می گوییم حتمی نیست فردا باران ببارد، تلویحا به این معنی نیست که حتم داریم فردا باران نخواهد آمد.” استاد نامه ی مفصل دیگری درباره کمال طلبی نوشت و راسل بار دیگر در دو سطر توضیح داد که طلب کمال نکته ای ست نسبتا مبهم، و معلوم نیست همه آحاد بشر به همان ترتیبی که ایشان خیال می کنند دنبال کمال باشند. پیداست که استاد میل داشت هم نقش همتای راسل را بازی کند و هم به ارشاد او به صراط مستقیم بپردازد. اما مثل لر دوغ ندیده، برمی داشت سوالهایی چنان کلی و انشا وار در باب ” عشق به انسانیت” و غیره برای طرف پست می کرد که بیشتر مناسب دانشجوی ترم اول کلاس پرفسور راسل بود، در عین حال که انتظار داشت راسل خیال کند با فیلسوفی مشرق زمینی در حد کنفسیوس طرف است. درباره این نکته ها میتوانست با صدها نفر در همین تهران گپ بزند، لابد فکر می کرد کاغذی که دست راسل به آن خورده باشد متبرک است و اسباب برکت معلومات گیرنده نامه. استاد که دست بردار نبود موضوع را کش داد، در نامه سوم پرسشهای دیگری در باب اخلاق مطلق و ارزشهای نسبی مطرح کرد و به موعظه پرداخت. به گفته خودش” میدانستم که این نامه جواب نخواهد داشت” و این بار ” جواب نیامد که نیامد.” انگار فقط اصرار داشت حوصله طرف را سر ببرد. استاد جعفری مانند تمام همگنانش در جهانی کوچک و بسته، خیال می کرد مسیر فکر بشر در خطی مستقیم و واحد ار آدم ابولبشر شروع و به ادبیات منظوم ایران اسلامی ختم می شود، و آقای راسل چون می گوید مسیحیت را جدی نمی گیرد، پس یک درجه پیشرفت کرده و خود به خود مسلمان و پیرو مولاناست اما خودش خبر ندارد. گاه چنان دست به دامن راسل می شود که گویی نویسنده انگلیسی مرشدی ست دانای جمیع اسرار و مخترع راحت الحلقومی برای تنظیم افکار آشفته بشر: ” بفرمایید ببینیم تکلیف جوامع بشری چیست؟ آیا باید حرفهای جالب شما را تصدیق کنند یا گفته های فروید را؟ کارل مارکس راست می گوید یا نیچه؟آخر این ادله گوناگونی که شماها [کذا] بیان می کنید به تناقض منجر می شود. و خودتان هم نیک می دانید که از ایجاد تردید که بگذریم کار دیگری انجام نمی دهید. راستی چگونه مغز متفکر شما قانع شده است که به جای آنکه رهبر مثبتی برای انسان ها بوده باشید، – و این کار هم تا حدودی از مغز شما ساخته است – ادعاهایی را با یک مشت مثالهای جالب ادبی، که از نظر منطقی چیزی را ثابت نمی کند ، به افکار بشری سرازیر کنید؟” فاضل طفلک که تمام عمر روی تشکچه ای در گوشه تهران مستغرق عوالم شعر عرفانی بوده، حالا مغز متفکری در خارجه پیدا کرده است که حرفهای جالبی به افکار جوامع بشری سرازیر می کند، اما این مغز متفکر خارجی متاسفانه به خودش زحمت نمی دهد تکلیف جوامع بشری را یکبار برای همیشه روشن کند تا جر و بحث تمام شود و همه بروند پی کارشان. استاد فقید توجه نداشت که جالب بودن راسل دقیقا به این سبب است که، اول، سر منبر نمی رود، برای جوامع بشری تعیین تکلیف نمی کند و نمی کوشد طرز فکر خودش و پدرش را صریحا به عنوان تنها راه رستگاری به کل مردم دنیا بقبولاند. دوم، مثالهای جالب ادبی و تجربیات و مشاهدات شخصی چاشنی بحث می کند و به خواننده اش صنار فایده می رساند. شغلی که آدمی مثل راسل آگاهانه برای خویش انتخاب می کند ایجاد تردید در خرافات رایج به منظور تخته کردن دکان مرشد هاست، اما حکیم عرفان زاده شرقی آرزو دارد ایشان نیز پوستین پهن کند و رازهای کوانتومی را نزد مشتریان/مریدانی که دو زانو بنشینند فاش سازد… …فاضل گرانمایه البته علاقه شدیدی به راسل داشت و خوشش می آمد در هر فرصتی عبارت ” مکاتبات بنده با راسل” را مفتخرانه به کار ببرد. وظیفه ارباب مرعوب جراید و مصاحبه کنندگان مشتاق بود که، به جای مدام لی لی گذاشتن به لا لای ایشان، محترمانه بپرسند: ببخشید استاد، برتراند راسل جز اعلام وصول و تذکر این نکته که متوجه نظراتش نشده اید ، چیز دیگری هم به شما نوشت؟ ” دانلود کل مقاله و ادامه مطلب از لینک زیر http://4upld.com/2XUvN