نسیم ملایمی میوزید ... باد لا به لای نخلستان میرقصید و صدای آرامش بخشی میساخت ... آفتاب هر ازگاهی از کنار دسته خرماها سرکی میکشید ... در کوچه پس کوچه های مدینه رقیه دنبال عموی خود میگشت ... تشنبه بود و میدانست عباس همیشه مشکی پر آب همراه خود دارد ... در خمی از کوچه ها عموی خویش را دید ... عباس روی زانو هایش نشسته بود و در کاسه ای برای پیرزن کور همسایه آب میریخت ... رقیه آرام پیش رفت از پشت چشمان عباس را گرفت ... من چه کسی هستم؟ ... لبخند زیبایی روی لبهای عباس نشست ... تو تمام زندگی عمو هستی، رقیه بانو ... همبازی کودکان بنی هاشم ... رقیه را در آغوش گرفت و کوچه به کوچه او را بر شانه های خود به پرواز درآورد ... دخترک خیال میکرد حالا ملکه تمام دنیاست ... سه ساله ای که لکنت زبانش خنده به لبهای همه می آورد ...
ماه ها بعد ... زیر گرمای سوزان دشت کربلا ... سه روز بود رقیه آب نداشت ... می دانست مشک عمو هم خالی ـست ... لبهایش خشکیده بود، و دستانش تاب نداشت ... خجالت میکشید اما پیش رفت و به عباس گفت: عمو جون یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ... عباس صدایش میلرزید اما خود را جمع کرد روی زانو هایش نشست تا هم قد و قواره رقیه شود و گفت: بگو عمو جون ... رقیه با همان لکنت زبانش زیر لب سرش را پایین گرفت و گفت: تشنه ام ...
نسیم ملایمی نمیوزید .... باد لا به لای نخلستان نمیرقصید و صدای آرامش بخشی نمیساخت اما عباس هنوز همان عباس است ... دستاش زیر چانه های رقیه گذاشت و سر دختر برادرش را بالا آورد ... خشکی لبهای رقیه را دید و گفت: عمو مگه مرده که تو تشنه بمانی ... برخواست، افسار اسبش را گرفت و به دل سپاه دشمن زد ...
میگن وقتی عباس سنگ به پیشانی زیبایش خورد، خم به ابرو نیاورد، حتی زمانی که دستش را قطع کردند، مشک را زمین نگذاشت ... ده ها تیر به بدنش نشسته بود اما عباس را تنها یک تیر بود که از پای درآورد ... تیری که بر مشک نشست و آن را پاره کرد ...
به یاد سقایی که خود با لبهای تشنه شهید شد ... به یاد دختری که ساعتها منتظر آمدن عموی خویش چشم به راه ماند ... به یاد عمویی که سر قولش نبود ... رقیه در کوچه های شام نمیدانست معنی کنیز چیست؟ او تا دیروز ملکه دنیا بود ... به آسمان نگاهی کرد و ماه را در آن بالا دید ... به ماه گفت: کاش هرگز تشنه نمیشدم ...