بد ترین شبایه زندگیم https://www.google.com/search?espv=2&biw=1366&bih=623&tbm=isch&sa=1&q=+%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84%D9%87+%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&oq=+%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84%D9%87+%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&gs_l=img.12..0l2j0i8i30.22199.22199.0.22626.1.1.0.0.0.0.266.266.2-1.1.0....0...1c.1.64.img..0.1.265.Z3WRHfZq0u8 بود ساعت 5 بود داشتم فیلم میدیدم یه دفعه زمین لرزید راحت 13 یا 14 ثانیه طول کشید فکر کردم دیگه خونمون میاد رو سرمون به قران به خاطر شدت زمین لرزه گیج شده بودم ولی زلزله هنوز بود بعدا فرار کردیم بیرون بعد 5 دقیقه بازم زلزله شد مامانم یه جوری زمین خورد فکر کردم پاش شکست بعدا هممون یا همون کل خوانواده پدر بزرگ مادر برگ دایی عمو هممون جمع شدیم تو یه جا نزدیک ساعت 4 نصف شب بود یه بار دیگه اومد مثل کشتی صبا بود این بار بازم همه خانما داشتند گریه میکردن اون روزا هم چون روزه بودند همه بعدا ساعت 4 شد رفتیم غذاخوردیم بعدا خوابیدیم و اهل خود تبریزم یه دفعه یادم اومد این داستان نوشتم