لختی در این هیاهوی زندگانی با خویش خلوت کنیم...
داستانک هایی بسازیم و اندیشه کنیم...
فروشنده...جنس دست دوم را از انبار آورد و با چرب زبانی نو جا زد...خریدار غافل پول جنس نو را داد و خندان رفت...فروشنده نیشخندی زد و گفت چه گاگولی.قسط این ماه موتور جور شد!!!
جوان...تازه جدیدترین کالای لوکس به بازار آمده را به کلکسیون لوکس خود افزود... چندان کاری نیز با کارایی آن نداشت.فقط لذت میبرد.جوانی در تاکسی کنارش نشسته بود و خواب آلود به سر کار میرفت.در این شهر شلوغ مردم قوانین رانندگی را مراعات نمیکنند!!!
نماینده شهر... باید به جلسه میرسید...هواپیما نیز تاخیر داشت.تسبیح خود را در دست میچرخاند وزیر لب زمزمه میکرد.تنها نبود...به منظره زمین مینگریست و مردم روی زمین.دستی به ریشش کشید و روزنامه صبح را به بغل دستی اش نشان داد و گفت چه تیتر بدی است.کشور اسلامی و آمار تن فروشی بچه های کار.سیاه نمایی!!!
مربی...جیمی این داوره گاگوله اونجا باید توپو باخودت میبردی تو اوت؟! اوشکول خودتو بنداز دیگه -جیمی: نه آقا حواسم هست..ایشالله نیمه دوم.اون هری خیلی وحشیه یه جور اومد رو پام نزدیک بود رباط صلیبیم بترکه!!!
زن جوان... شوهرش را بوسید و گفت به سلامت.راستی بانک یادت نرود.باید امروز وام را بگیری..از پنجره دستی تکان داد و رفتن شوهر را نگریست.موبایلش را برداشت چند دقیقه ای صحبت کرد.شماره تلفن را پاک کرد...به سمت حمام رفت.با خود گفت..اَه این امیر شلخته باز حمام را بهم ریخته.اَه یادم رفت دمپایی هارو عوض کنم.کفَش خیلی پوسیده ها!!!
.
داستانک هایی به فراخور اندیشه مان...ادامه اش با شما...