این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
نزديك غروب ماه رمضان بود كه ابراهيم آمد در خانه و بعد از سلام و احوالپرسي يك قابلمه از من گرفت و رفت
داخل كله پزي، دنبالش آمدم و گفتم: "ابرام جون افطاري كله پاچه، عجب حالي مي د ه!"
گفت: "راست مي گي ولي براي من نيست"يك دست كله پاچه كامل و چند تا نون سنگك گرفت . وقتي اومد بيرون
ايرج با موتور رسيد . ابراهيم هم سوار شد و خداحافظي كرد.
با خودم فكر كردم لابد چند تا رفيق با هم جمع شدن و مي خوان با هم افطاري بخورن. از اينكه به من تعارف هم
نكرد ناراحت شدم اما فرداي آن روز از ايرج سؤال كردم ديروز كجا رفتين ؟
گفت:" پشت پارك چهل تن، انتهاي يه كوچه، خونه كوچيكي بود كه در زديم وكله پاچه رو به اونها داديم، چند تا بچه
و پيرمردي كه دم در اومدن خيلي از ابراهيم تشكر كردن و ابراهيم رو كامل مي شناختن. اونها يه خونواده بسيار
مستحق بودن. بعد هم ابراهيم رو رسوندم خونشون و برگشتم".
جواد مجلسي راد
سيدمحمدكشفي
صلوات