این اسمش "سگ" است.نترس بچه ی بسیار خوبی است فقط زیادی گاز میگیرد و برایش مهم نیست بویِ آشنا بدهی یا غریبه.کاری به سگ ندارم فقط به نگاهش خوب دقت کن; یک گربه ی سیاهِ مادرقحبه هست که همیشه نیمه های شب پیدایش میشود و تقققققق از رویِ دیوارِ همسایه فرود می آید رویِ سقفِ ماشین و تا ساعت ها مرا در شوک میگذارد و میتوانم قسم بخورم این همان "پلوتو" گربه ی سیاهِ اِدگار آلن پو است و میتوانم قسم بخورم که گربه ها هرگز نمیمیرند و حقیقتِ محض است که "هفت"جان دارند. آیا تو تابحال جنازه ی یک گربه را دیده ای؟بخصوص یک گربه ی سیاه؟از همه پرسیده ام آیا دیده اند گربه ای مُرده باشد؟آنهم نه تصافی و نه با "گلوله" و نه با "داس" و نه با "چکش"؟!اما کسی یک گربه که به مرگِ طبیعی مُرده باشد ندیده است چون این حرامزاده ها فقط با آلتِ قتاله میمیرند. به نظرت این قُرمساق از کجا می آید؟و چرا همیشه در خانه ی "همسایه"ی دست "راست" است؟و چرا همیشه در تاریکی شب می آید؟و چرا فقط وقتی می آید که ماشینِ کسی دَمِ در باشد؟از همه بدتر آنقدر روی سقفِ ماشین خیره به پنجره ی آشپزخانه می ماند...آنقدر خیره و منتظر میماند تا من از گوشه ی پرده دزدکی نگاهش کنم و او عادت کرده آن نگاهِ پفیوزش را که شبیه نگاهِ عکسِ "سگ" است سه ثانیه,درست سه ثانیه به من میدوزد سپس دُمِ اش را با بی قیدی هوا میکند میرود بی آنکه به پشتِ سر نگاه کند.مثل کسی میماند که مدرکِ مهمی را ازت به دست آورده باشد. دلم میخواهد بکشم اش تا نتواند زاد و ولد کند و شهر به دست آن سیاه های لعنتی بیاُفتد.نمیدانم آیا باید بکشم اش یا خودم را به جایی دیگر تبعید کنم و شهر را برای او بگذارم...نمیدانم...