یک آقایی آمده شرکت ما تا سیم کشی و داکت و اینا ها را درست کند. نردبانش را گذاشته کنار در وردی و داکت ها را چسب می زند، همکارم از آن طرف غر می زد که بوی چسب ما را خفه کرد. مرد نگاهی می کند و چیزی نمی گوید، آن یکی همکارم وقتی دارد می رود برخورد کوچکی با نردبان دارد و با صدای بلند می گوید: اه! باز هم مرد نگاهی می کند ولی چیزی نمی گوید.
می روم داخل آشپزخانه تا برای خودم نسکافه بریزم. وقتی بر می گردم داکت ها را طوری گرفته که نمی توانم رد شوم. با کلی عذرخواهی و شرمندگی تقاضا می کنم کمی جابجا شود تا رد شوم. لبخند می زند و می گوید مزاحم کار شما هم شدم. لبخند می زنم و می گویم چه کسی گفته کار ما از کار شما مهم تر است؟
همکارم کنار دستم می نشیند و می گوید: خانم موسوی بوی چسب شما را اذیت نمی کند؟ می گویم نه و چشم ها را به مانیتور می دوزم و توی دلم می گویم: معلوم است که اذیت می کند، برای منی که بویایی ام در حد سگ شکاری است، معلوم است که بوی تند چسب این همه زننده است! ولی به مرد نگاه کن، شاید برای تو تازگی داشته باشد اما من همه روزهای زندگی ام مردی شبیه به این را دیده ام که با لباس های خاکی کارش می آمد خانه و بوی چسب می داد و به من می گفت درس بخوان تا برای خودت کسی بشوی. مردی که بارها اه گفتن خیلی ها را شنیده و کارش را ادامه داده تا من بروم برای خودم کسی بشوم و من نمی توانم بعد از این همه فداکاری بزرگ از بوی چسب ناراحت شوم. من فقط از بوی چسب بغض می کنم و عهد می بندم آخر هفته بروم و دست های پدرم را ببوسم.


