شعر جالبیه از ملک الشعرای بهار.تیکه ی جالبش رو اینجا نوشتم: این دود سیه فام که از بام وطن خاست ازماست که‌برماست وین شعله سوزان که برآمد ز چپ وراست ازماست که‌برماست جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم با کس نسگالیم از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست ازماست که‌برماست یک‌تن چو موافق شد یک دشت سپاه‌است با تاج وکلاهست ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنها ازماست که‌برماست ماکهنه چناریم که از باد ننالیم بر خاک ببالیم لیکن چه کنیم‌، آتش ما در شکم ماست ازماست که‌برماست اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است زین قوم شریفست نه جرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست ازماست که‌برماست ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم تا روز نخفتیم وامروز بدیدیم که آن جمله معماست ازماست که‌برماست گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالست‌؟ بیداری ما چیست‌؟ بیداری طفلی است که محتاج به‌لالاست ازماست که‌برماست