عدالت؟! تَوازُن؟! زمان؟!قاطعیت های جاهلانه...
در هیچ جا عدالتی نیست.نه در زمین نه در آسمان.
و ما جاهلان و قوادان ابلهانه عدالت را در دستانِ آن پتیاره ی نیمه عریانِ ترازو به دست جستجو میکنیم و گله گله گوسفندوار رَم میکنیم در دادگاه ها,بهزیستی ها,بیمارستانها و نوانخانه ها و عدالت را میجوییم و در نهایت پناه میبریم به آلتِ اشرفِ مخلوقات:انسانِ عادل,قاضیِ عادل,خدای عادل...
مردی را میشناسم سالهاست روی کُنده ی چوبینی نشسته,روی زمین خود را می کِشاند.نمیدانم عیبِ کارش کجاست.لگن ندارد؟!قطع نخاع است؟! ران اش کار نمیکند؟پا هم که دارد.پس چیست که مانعِ راه رفتنش میشود؟!کجای بدنِ این مردِ مفلوک فلج است که قرن هاست روی این کنده ی چوبین بام تا شام بر رویِ زمین میخزد؟!
رویِ کاناپه ی کافه کنارِ پنجره ی مسلط بر خیابان. نشسته,چای میخوردم که پیرمردِ چوبین را آنسوی در پیاده رو دیدم,کنار دکه ی روزنامه فروشی رو به میدان در حال خزیدن...هی میخزد...هی میخزد...سیزیف ابله...پرومته ی ابله...هزاران سال است مرتکه ی چوبین مدام در حال خزیدن است.همه می شناسندش.تمامِ نسل ها او را دیده اند.چه حماقتی کرده که به این مجازات گرفتار شده؟چرا خسته نمی شود؟چرا تمام نمیشود؟
باران باریده.سنگفرش ها خیس و ناصاف است.نشیمنِ چوبین اش به سنگفرش چسبیده و سختی تکان میخورد...
یک آهنگ از پینک فلوید,یکی از کارائیندرو,یکی از جان لنون,یکی از نامجو...ساعت ندارم.اگر برای هر آهنگ 4 دقیقه در نظر بگیریم 4 آهنگ میشود 16 دقیقه.
نتیجه: 16 دقیقه زمان میبرد تا چوبین از دکه ی روزنامه فروشی به بستنی فروشی برسد.
لعنتی...دیدنش همیشه زجرم میدهد...کیف,چای و سیگارم را در کافه رها کرده به آنسوی خیابان میروم.کنار دکه ایستاده گام هایم را تا بستنی فروشی میشمارم...9 قدم.
نتیجه:اگر برای هر قدم 2 ثانیه در نظر بگیریم فاصله ی دکه تا بستنی میشود 18 ثانیه.
فاصله 9 قدمی دکه تا بستنی فقط 18 ثانیه از عمر من را میگیرد اما 16 دقیقه از عمرِ چوبین را میبلعد...به همین راحتی.
به کافه برمیگردم و غرق در معنای عدالت و توازن و زمان و به قاطعیت های جاهلانه ی انسان فکر میکنم.
هزار عاشق قاطعانه میگویند باران یعنی عشق
هزار کشاورز قاطعانه میگویند باران یعنی برکت
و میلیون ها برهنه قاطعانه به شما میفهمانند که باران و تازیانه یکی است.
و زمان:
آیا عمرِ من و چوبین یکسان میگذرد؟! آیا میتوان قاطعانه گفت که تمام ساعت ها بر مدار یک اصول و قاعده ی واحد در چرخش اند؟
آیا زجری که آن خِرِفتِ چوبین میکشد از زجرِ من کِشدارتر,طولانیتر نیست؟آه چقدر ابلهان و قاطعیت شان ملولم میکنند
امضا : آیدین