«زندگی دوگانهیِ ورونیک» جادویِ مَحض است؛ فیلمی سراسر راز و رَمز و چُنان خیرهکننده که نمیتوان از تماشایش دل کَند. هر دیداری با فیلم، فُرصتِ تازهایست تا رازهایی دیگر رُخ بنمایند و خودی نشان بدهند، بیآنکه فکری برایِ رازگُشایی کنند. سینمایِ «کریشتُف کیشلوفسکی»، اساساً، چُنین سینماییست، سینمایی سراسر پُرسش که غمی آشکار در آن بهچشم میآید. فیلمهایی که مرثیهخوان نیستند، امّا نگرانند؛ نگرانِ موقعیتهایِ انسانی که از دست میروند و آدمهایی که به آخرِ خط رسیدهاند. در این دُنیایِ ترسناک، چیزی که میتواند مرهَمی باشد بر دردها، همین احساسهایِ مُشترک است؛ حِسّی که آدمی را از اینسویِ زمین، به آدمی دیگر در آنسو پیوند میزند. چیزی بهتر و خوشایندتر و دلپذیرتر از این سُراغ دارید؟
«زندگی دوگانهیِ ورونیک» شاهکاریست دربارهیِ این حِسِ غریب و گُنگ و مُبهم که نه توضیحدادنَش مُمکن است و نه سَردرآوردن از آن آسان است. فیلم، بهسادگی، این نظر را طرح میکند که آدمها میتوانند در گوشهای دیگر «هَمزاد»ی داشته باشند و حتّا مُمکن است این دو هَمزاد، روزی، در یک نُقطهیِ زمین باشند، بیآنکه یکدیگر را درستوحسابی ببینند و از دیدنِ هم شگفتزده شوند. و این همان اتّفاقیست که برایِ «ورونیکا» و «ورونیک» میافتد...