فیلم در موردِ بسیار چیزهاست، از جمله در موردِ درکِ واقعیت، درکِ رویاها و فانتزی‌های‌مان، و در تجربه‌های مستقیمی که داریم و در پذیرشِ واقعیتی ورای آنچه می‌بینیم و می‌شنویم … احساس‌هایی که آدم‌ها از تجربه‌هایشان دارند و آنچه که این‌ها در رویاها و ناخودآگاه برمی‌انگیزند، این‌ها کم‌وبیش به گونه‌ی مؤثری احساس می‌شوند. اگر این‌ها را حس نمی‌کردیم، زنده نبودیم. سکانسِ راگبی هم بخشی از این است. می‌تواند در اکنونِ فیلم در جایی دیگر از کره‌ی خاکی یا همچون اپیزودی دیگر از جوانیِ خوان [کاراکترِ اصلیِ فیلم] درک شود. [در موردِ واکنش‌های منفیِ منتقدها] هیچ افسوسی ندارم، نه به این خاطر که فیلم کامل است. فیلم یک شیء نیست، مانندِ یک ساعت یا ماشین، بلکه بازتابی است از زمانِ ساختش. افسوسی ندارید از آنچه در 18 سالگی بودید. فیلم آن چیزی است که بود.