عقل گفتش تشنه کامی ، نوش کن عشق گفتش بحر غیرت جوش کن آب گفتش بر صفای من نگر قلب گفتش در وفای من نگر عاقبت گفتش کف آبی بنوش عاطفت گفتش که چشم از وی بپوش تشنگی گفتش تو را سازم هلاک رستگی گفتش که از مردن چه باک؟ چشمم از اشک پر و مشک من از آب ، تهی ست جگرم غرقه به خون و تنم از تاب ، تهی ست فدای لبهای خشکیده ات ای پسر حیدر کرار ، کوله بارمون پر از گناهه ولی تو ارباب مایی ، دستمون رو بگیر