من که وقتی خوندم اشکم داشت در میومد...
آمار بالای ازدواج کودکان در سیستان و بلوچستان
سلامانه : ازدواج در سال های اخیر در کشورمان، با فراز و نشیب های زیادی مواجه بوده است. چه در میان کسانی که سن و شرایط آن را دارند و چه در میان مسئولانی که دغدغه این روزهای شان شده است ازدواج جوانان و از کمتر شدن تمایل جوانان رسیده به سن ازدواج، هراس دارند.دختران و پسرانی که به سن ازدواج رسیده اند، انگار روز به روز، کمتر به ازدواج فکر می کنند. این کم شدن تمایل به ازدواج، بیشتر در میان تحصیل کردگان و شاغلان دیده می شود. در این میان، ازدواج رو به رشد دختران و پسرانی که هنوز به بلوغ فکری و جسمی نرسیده اند، روی دیگر داستان ازدواج است.
روزنامه خراسان نوشت: «نازخاتون» یکی از صدها دختری است که در سن کم به عقد مردی درآمده که از او 25 سال بزرگ تر است.در خانه باز است، وارد می شوم. بوی عجیب و تندی به مشام می رسد بویی که نه شبیه بوی نان است و نه شبیه بوی غذا. حیاط خانه اتاق های زیادی دارد و در هر اتاق یک خانواده زندگی می کنند.پرده را کنار می زنم و وارد اتاق می شوم. دو کودکی که روی زمین نشسته اند از جایشان بلند می شوند و به من تعارف می کنند.«نازخاتون» یکی از صدهادختری است که در سن نامناسب ازدواج کرده است. ازدواج با مردی که نه او را می شناخته و نه علاقه ای به او داشته است. او اکنون با 12 سال سن صاحب فرزندی یک ماهه است.
نازخاتون یک سال پیش برای کم شدن یک نان خور از سفره پدر در 11 سالگی ازدواج کرد.او می گوید: در کوچه مشغول بازی با خواهرهایم بودم که مادرم من را صدا کرد و گفت تو باید ازدواج کنی. من که حق حرف زدن روی حرف پدر و مادرم را نداشتم، به اجبار سرسفره عقد نشستم.نازخاتون غذا درست کردن و شوهرداری را در 11 سالگی و در حالی که مجبور بود از عروسک هایش جدا شود از مادرشوهرش آموخته بود.او می گوید: پس از این که پسرم به دنیا آمد جای عروسک هایم پر شد. از او مانند عروسک هایم نگهداری کردم او را می شستم، لباس هایش را عوض می کردم، شیرش می دادم و ...کنارش دختر کوچکی نشسته است. «حکیمه» هم 9 ساله است و برای بازی با نازخاتون به خانه اش آمده. او دخترعموی نازخاتون است. حکیمه هم چندماهی است که مانند نازخاتون از روی ترس و اجبار با پسرعمویش ازدواج کرده است.رفتارش هیچ شباهتی به زنان ازدواج کرده ندارد، او همچنان غرق در دنیای کودکانه اش است.نازخاتون می گوید:پدر حکیمه 5سال پیش فوت کرد و پدرم سرپرستی آن ها را برعهده گرفت. صدایش می کند: «حکیمه سرت را نشان بده»، حکیمه چادرش را کنار می زند. جای بخیه های روی سرش به راحتی قابل دیدن است.دوباره چادرش را جلو می کشد و بدو بدو می رود سمت خانه اش.نازخاتون درباره حکیمه توضیح می دهد: 5 ماه است که ازدواج کرده. پدرم به دلیل آن که حاضر به ازدواج با برادرم نمی شد سرش را به دیوار کوبیده است.شوهر حکیمه 23 سال از او بزرگ تر است و او اکنون زن سوم پسرعمویش است. او اکنون با سایر زن های شوهرش در یک خانه زندگی می کند.نازخاتون، دخترکی است با بچه ای یک ماهه. طبقه بالا، همسایه بغلی اش، کوچه روبه رویی اش، پر است از دختران و زنانی که وقتی کودک بودند، وقتی هنوز باید بازی های کودکانه می کردند، وارد بازی جدی زندگی شدند. دخترهایی که به جای دفتر و کتاب مدرسه، فرزندشان را در آغوش دارند.ازدواج در قانون تعریف و برای آن سن خاصی درنظر گرفته شده است. برای دختران، ١٣ سال و پسران، ١۵ سال. با این وجود ازدواج هایی شکل می گیرد که زیر سن قانونی است. ازدواج های پنهانی به دور از چشم قانون، به دور از هر گونه ثبت و سند محضری.
فقط میتونم بگم متاسفم...