نمیتوانست منظورش را برساند، میان جمعیت کسی او را به حساب نمی آورد ... عکس روی لباسش را بوسید و گریه کرد ... وقتی هنوز بچه بودیم ... ده، یازده سال پیش ... مردی به چلسی آمد که خود را آقای خاص می نامید ... مغرور بود و خودپسند، بارانی میپوشید و برس را تا نیمه به موهایش میکشاند تا دلرباتر به نظر بی آید ... شبیه به هنرپیشه های هالیوود برای مجلات مد میلان عکس میگرفت و بیلبردهای تبلیغاتی برندهایی سوئیسی را قبضه میکرد ... آن روزها بازیکنهای چلسی از بودن با او لذت میبردند و عکس های خود را با وی به اشتراک میگذاشتند ... مرد کاریزماتیک پرتقالی، سه سال همچون عزیز مصر در بهشت زندگی کرد، در رفاه، آرامش و عشق ... وقتی رفت همه تا دم در بدرقه اش میکردیم ... بنر او سالها بعد از رفتنش هم از ضلع شمالی بریج آویزان بود و ما در خوشی یادگاری هاش غرق شده بودیم ... ما خوشحالیم، من یک ایرانی از طبقه متوسط جامعه شهری، یا آن هوادار تیره پوست بنگلادشی که نگهبان لنگرگاه است، دلمان با دختر یتیم لندنی که پدر و مادرش را در تصادف از دست داده یکی شده بود، حتی با آن پسربچه سوئدی که سندرم دان دارد و لباسی با عکس مورینیو میپوشد ... همه عاشق مردی که تیم محبوبمان را نجات داد، مردی که چلسی را بنا کرد ... وقتی خوزه رفت، داستان غم انگیز بود، اما میدانستیم روزی بر خواهد گشت، امید در گوشه گوشه دل هایمان سو سو میکرد و نگران روزگار غریبمان نبودیم ... میدانستیم روزی خواهد رسید که دوباره جوانی دربهای بریج را باز کرده و همه ما را در آغوش بگیرد ... ده سال گذشت، بزرگ شدیم، دختربچه لندنی حرف زدن یاد گرفته، پسر بنگلادشی، حالا مردی صاحب زن و فرزند شده بود و من جوانی 22 ساله که روزگار را با دلخوشی بازیهای بعد تیمش میگذراند ... وقتی خوزه برگشت ته دلمان غرور گل کرد ... میدانستیم، او ما را میشناسد، مانند پدر و پسری که دلشان برای یک آغوش طولانی تنگ شده است اما حیا نمیگذارد پا پیش بگذارند ساعتها به هم خیره شدیم و او گفت حالا من آقای خوشحالم ... دوباره شروع شد، دلبری های مرد خاص و ما که همچون کوه پشتش بودیم ... اما سه سال بعد کم کم آسمان ابری شد ... روزهای اخر موهایش جوگندمی را به سفید رنگ باخته بودند، خبری از آن بارانی سوپر اسلیم مجلات مد میلان نبود، بیشتر یک کاپشن ست رسمی لیگ را پوشیده و همچون پیرمردها در کنار زمین به یارانش مینگریست ... به نظر خسته می آمد، گویی جایی در دل تیم بازیکنها هوای مربی جدید به سرشان زده است ... وقتی کوستا کاور تمرین را به سمتش پرتاپ کرد دلم به حالش سوخت .... به حال او و هواداران هم نسلی که با من عاشق چلسی شده بودند ... ماهایی که امیدمان تنها دیدن مردی زیبا رو بود که سختی ها را برایمان همچون آینه هموار و زلال میکرد ... روزهای آخری، دلمان گرفته بود، میدانستیم اگر اینبار برود، شاید این آخرین وداع خواهد بود ... شاید دخترک حالا نوجوان لندنی در نامه ای به خوزه نوشته باشد: این آخرین ساعتها را هم کنارمان بمان ... من و پسر بنگلادشی هم میتوانسم عشق خودمان را به آقای بریج ابراز کنیم ... اما غم در سینه پسرک سوئدی سندروم دانی راهی برای خروج نداشت، نمیتوانست فریاد بزند: او را اخراج نکنید ... نمیتوانست منظورش را برساند، میان جمعیت کسی او را به حساب نمی آورد ... عکس روی لباسش را بوسید و گریه کرد ...