آخرین باری که بغض کردم و بغضم شکست یادم نمیاد شاید برمیگرده به وقتی که خیلی بچه بودم و... دیشب تنها بودم تو خونه،شام که خوردم طبق معمول تصمیم گرفتم یه سر به طرفداری بزنم و از جزئیات بازی بعدیمون که با ساندرلنده باخبر بشم وشاید یه مصاحبه ی امیدوارکننده ی دیگه از خوزه،سایتو که بازکردم خبرای اصلی رو نگا میکردم که چشمم خورد به تیتر "فوری؛مورینیو اخراج شد!" شوکه شدم نفسم تو سینه حبس شد به امید شایعه یا احتمالا شوخی کریسمس طرفداری صفحه رو باز کردم...وقتی دیدم خبر صحت داره بغض کردم و دوست داشتم تو اون لحظه فقط به بازگشت سه باره فکر کنم ولی نتونستم خودمو گول بزنم،فکر کردن به این موضوع خیلی زود بود بعد یه سر به توئیت ها زدم و با هجمه ی مطالب کاربرها متاثر از اخراج مورینیو روبه رو شدم شروع کردم به مرور توئیت ها که یک دفعه بی اختیار بغضم شکست و یه دل سیر گریه کردم... مثل بچه ها داشتم گریه میکردم سال ها بود ازته دل گریه نکرده بودم، حتی به خاطر مرگ عزیزان یا هر اتفاقات ناگوار دیگه همیشه سعی کردم اشک نریزم ولی خبر اخراج مورینیو باعث شد اشک بریزم و دلم هم نمیخواست از اشک ریختن دست بردارم... حالا من با چه میلی ادامه بازی های تیم محبوبم رو دنبال کنم، تمام دل خوشیم دیدن محبوب ترین شخص زندگیم روی نیمکت تیم محبوبم بود.حالا من با چه میلی بازیهارو دنبال کنم اون هم با بازیکن هایی که یه ذره به خودشون زحمت ندادن تا این دل خوشی از من گرفته نشه ،این اولین باریه که حس خوبی به بازیکنامون ندارم... دلم میخواد زمین و زمانو نفرین کنم نفرین.