هفدهم دسامبر سال 2015 میلادی.....روزی که یک بار دیگر ژوزه را کشتند.....روح او را کشتند....شور و حرارت و سرزندگی او را بار دیگر قربانی کردند...باید منتظر خوزه آرامتری باشیم....خوزه ای محتاط تراز گذشته....
خوزه ای که دیگر کنار زمین بالا و پایین نمی پرد....تمام طول زمین را برای جشن گرفتن با بازیکنانش نمی دود....مشتهایش را برای رقیبانش گره نمیکند .....کمتر کری میخواند....شوخ طبعیش را از دست داده و ادبیات و کلمات جادوییش رنگ باخته است..... خوزه ای که قلب پرحرارتش دیگر سرد شده است.....خوزه ای شبیه تر از گذشته به تمام آدمهای معمولی دیگر دنیا....شاید آن روز خیلی ها احساس موفقیت کنند که به آرزوی چندین ساله خود رسیده اند و سرمست از این پیروزی باشند اما مطمئنا دلتنگی غریبی دنیا را فرا خواهد گرفت....وقتی فریاد ژوزه و ادمهایی شبیه ژوزه خاموش شود سکوتی کرکننده دنیا را فرا خواهد گرفت....
حالا مانند پروانه پیله ای از تنهایی به دور خود خواهد تنید و به دور از تمامی این هیاهوها دوران سرد زندگیش را سپری خواهد کرد تا شاید روزی که دوباره پیله را شکافت نمایشی رنگارنگ تر از گذشته را در این دنیای ملال آور پر تکرار به نمایش در اورد...
دوباره باز میگردد تا چهره لبریز از خستگی و موهای سپیدتر ازگذشته اش را به رخ وجدانهای خواب و نا آگاه بکشاند....چهره ای خسته از شب بیداریها....خسته از انالیزها و حساب کتاب کردن ها...خسته از بی مرامیها و بی صداقتیها...خسته از حماقتها و جهالت ها .....خسته از جنگیدن ها و خسته نشدن ها....خسته از تمام انچه یک مرد را تا سر حد مرگ خسته میکند....
قلب ها را تسخیر کرد و دیوانه وار محبوب شد..... قدرت بدست آورد و این قدرت را پیش چشمان سرد و بی روح اقای میلیاردر روی سکوهای استمفورد برای تمام دنیا به نمایش گذاشت اما خودش هم میدانست که این قدرت و محبوبیت هیچ حاشیه امنی نیست برای این که او بار دیگر قربانی نشود.....با این که سکوها یکصدا نامش را فریاد می زدند اما انگشت شست اقای میلیاردر رو به پایین نشانه رفت و خنجرهایی که از پشت یکی پس از دیگری بر پیکرش فرود امدند.....
بروتوس؛ تو هم....این آخرین جمله ای بود که از زبان سزارشنیده شد در حالی که چشم در چشم وفادارترین یارش دوخته بود و جان داد....اخرین خنجری که بر سینه فرمانروای مقتدر روم فرود امد در دستان کسی بود که او هرگز فکرش را هم نمیکرد....
او دارد در راه دیکتاتوری گام بر میدارد و این آینده روم را تباه خواهد کرد....این فکر را آنقدر در گوش بروتوس زمزمه کردند تا او به خاطر آنچه آینده کشورش می پنداشت صمیمی ترین دوستش را به کام مرگ کشاند و یک تراژدی غم انگیز و بهت اور را رقم زد....
آری او تمامیت خواه است....اقتدارگراست.....اگر سنگی سر راهش نگذارند هر چیزی و هر کسی را از سر راه خود برخواهد داشت.....تمامی چیز ها را از آن خود خواهد کرد....تبدیل به اژدهایی خواهد شد که با ولعی سیری ناپذیر همه چیز را خواهد بلعید....از پزشک گرفته تا بازیکن تا به اصطلاح اسطوره و تا مدیر....او پتانسیل این را دارد که حتی رییس های میلیاردر را هم منزوی کند و خود مالک حقیقی باشگاه باشد....او پتانسیل تبدیل شدن به دیکتاتوری را دارد که میتواند امپراطوریش را درست جلوی چشمان ابرامویچ ها بنا کند....
اما رومن براحتی او را برای بار دوم اخراج کرد....یک پیام روشن تر از روز برای ژوزه....اینجا باشگاه من است اقای خاص نه باشگاه تو.....اما دیری نپایید که هواداران هم پیامی واضح برای رومن داشتند:
این جا باشگاه ماست اقای میلیاردر نه باشگاه تو..