اینهم یک داستانکی است برای اندیشیدن...
نمیدانم برای شما نیز اتفاق افتاده است که بارها از مردمانمان ناامید گشته اید و باز هم بهانه ای را برای زنده نگاه داشتن این امید برای خود بتراشید؟
برای من بسیار اتفاق افتاده...خبرهایی که میخوانیم...تصاویری که میبینیم...
روزی حادثه ای در میدان کاج...روزی زنده سوختن سرنشینان یک پژو..و مردمانی موبایل به دست...و پلیس و اورژانسی که...
خود شاهد بوده ام برای برپایی هیاتی عزاداری این مردمان سیاهپوش نوجوانی را به بالای داربستی فرستاده بودند و از پایین قهقهه میزدند و تکه پرانی میکردند و آنچنان نوجوان را هول کردند که از آن بالا فرو افتاد! و فریادشان هوا خاست که وای افتاد...ارزش جان آدمی در این دیار؟...
سایت ورزشی است...
آری...در میادین ورزشی نیز چه بسیار شاهد بوده ایم از بی ارزشی جان...وقتی بازیکنی درد میکشد و می افتد شعار ببر بیرون ک...سرداده مشود! وقتی مصدومی را از زمین بیرون می آورند...فریاد های با قهقهه لااله الله! چون بازیکن تیم رقیب است! مقایسه کنید با کشورهای متمدن صاحب فوتبال...که لحظه شماری میکنند مصدوم حریف بهبود یابد و برخیزد و برایش دست بزنند...
آری... سخن به درازا کشید...باید نفرت داشته باشم یا نه؟ باید ناامید گردم یا نه؟
بانویی در 20 قدمی بیمارستانی در پایتخت!!!....
هنگام عبور از خط عابر پیاده (در این محدوده حتما تقدم با عبور عابر است...نیست؟)
خودرویی با او برخورد میکند...
20 تا 30 دقیقه با مرگ دست و پنجه نرم میکند...در بیست قدمی بیمارستانی در پایتخت!!!
هر دقیقه برای احیای مصدوم در اینگونه موارد حیاتی است...
و پلیس و اورژانس گویا شرح وظایف دیگری دارند! و مردمانی که بر پیکر مصدوم حاضر گشته اند...مثل همیشه پر شور و همیشه در صحنه! گاهی فیلم و عکس میگیرند و گاهی دست در جیب میکنند و آه میکشند و با هم پچ پچ میکنند...میتوان داستانی ساخت از این داستانک ها...
و کیف پول بانوی جوان افتاده در پهنای آسفالت را هم میزنند...آری...راننده متخلف نیز در آن ترافیک سنگین فرار کرده است...
آری...او میمیرد...با آرزوها و آینده خانواده ای که دارد یا ندارد............
باز باید بهانه ای برای امید بتراشم........