اختصاصی طرفداری- روضه مجاهد اگر تا به حال زیر سوت های خیلی خیلی غلط فصل و اعلام پشت گل آخر دربی و کری های حنیف و سوشا فراموش نشده باشد یقینا نباید در دنیایی که در آن قتل عام هزاران انسان چیزی بیشتر از "تحولات اخیر منطقه" نیست پلکی را خیس کند اما حداقل برای من که سال های سال هر گونه ارتباط حسی با فوتبال کشورم را از دست داده ام پرداختن به مجاهد، ادای دین به استعدادی است که به ناگاه تمام پنجره اش دیوار شد، خودش می گوید: "گوشم را بریدند تا خط و نشانی باشد برای بقیه"، حقا که درس عبرت هم شد، یاد گرفتند پیروزی ها را به اعتقادات عموم گره بزنند و گل ها را به باورهای توده تقدیم، پشت صحنه هم که همان داستان حافظ و زاهدان که چون به خلوت رفتند مسکری نبود که نخورند و منکری نماند که نکنند اما خب دیگر نقشه مسیر را همه از بر بودند به قول بر و بچه ها راه بازار را بلد شده بودند، می دانستند می شود در میان چار دریا تخته بند شد و دامن تر نکرد که جرم اساس چیز دیگری است!

پس از تدفین چندین و چند ساله داستان حزن آلود مجاهد زیر خرواره ها داستان دو زاری به اصطلاح فوتبالی، آن چه هنوز نفهمیدم  این است که به کدامین گناه راستی به کدامین گناه باید او که بیش از فارسی حرف زدن،دریبل زدن لب خط با زبان توپ را بلد بود، پنج سال از فوتبال محروم کنند، چگونه ممکن است آتش فشان تکنیک جنوب را آن جور خاموش کنند، ما در کجای جهان ایم که این گونه بال کبوتران خویش را می بندیم، این جا کجاست که تا این حد بی تفاوت از تلف شدن رویای یک انسان که توی ساق هایش رویای یک ملت را به ودیعه داشت می گذریم، قلم های سرخ آن روز سرخی ماتیک کدام مترسک را ستایش می کردند که روضه خون بار مجاهد از قلم افتاد، ما در کجای جهانیم؟ ثقل  زمین کجاست؟

برای بچه ساده جنوب پس از فوتبال اما خانواده مانده بود همان جا که اگر همه دنیا هم قصد هلاک او را می کردند با دست های ترک بسته از خشکی پشت فرزند شان می مانند، چند وقت پیش گفت استقلال که بازی دو هیچ برده را به پرسپولیس داد پدرم سکته کرد تا پس از فوتبال دومین عشق بزرگ اش هم از دست برود هر چه باشد خون جنوبی ها لاجوردی تر از خلیج همیشه فارس عمدتا  آبی است، بر عکس شمال که تپش های کاس برارهای ساحلی بیشتر ترنمی سرخ دارد، برای او که روز با کاپشن آبی رفت دفتر عابدینی که برای او از عشق و چیزهای فراموش شده بگوید، از کف دادن پدر پس از، از دست رفتن فرصت دریبل های ریز لب خط به معنای از دست دادن زندگی بود، هم او که ده میلیون امیرِ آن روزهای فوتبال ایران را پس زد تا با سه میلیون فتح الله زاده برود به آن چهار دیواری لعنتی آن خوابگاه که زندانی باشد برایش در شهر رویاها گرچه به قول قدیمی تر ها همه دنیا چهار دیواری است.

برای ما یی که از بی حوصلگی به دنبال تبدیل هر واقعیتی ولو تلخ به تفننی برای خنده هستیم اما  احتمالا خاطرات او از تمایل بارسلونا چیزی فراتر از دست مایه ریسه های تهوع آور و افسانه دریبل های ابراهیم تهامی نخواهد بود. توی اینترنت نوشته بود در صنعت نفت مشغول است، حالا احتمالا با وُلک های جنوب مشغول روپایی زدن توی کوچه پس کوچه های شهری است که یک روز از همان جا ساک حقیر اش را بست و سوار اتوبوس شد با همان کاپشن آبی و آمد تهران، حالا  دور از استقلال بدون پدر، برای او که زندگی فوتبال را و فوتبال پدرش را از او گرفته چه مانده به جز همان کاپشن آبی، به جز این عشق ساده...