جوکر : خب، من یه زن داشتم، که زیبا بود… درست مثل تو. همش بهم می‌گفت تو زیادی نگرانی. باید بیشتر لبخند بزنی. زنی که قماربازی می‌کرد و گیر کوسه‌ها افتاد… هی. یه روزی اونا صورتشو پاره‌پاره کردن. و ما هم پولی برای جراحی نداشتیم. اونم نمی‌تونست تحمل کنه. فقط می‌خواستم لبخندشو دوباره ببینم، هووم؟ می‌خواستم بدونه که اون زخم‌ها برام اهمیتی ندارن. پس، یه تیغ توی دهنم فرو کردم و این کار با خودم کردم. می‌دونی چیه؟ حالا اون نمی‌تونست قیافه‌ی منو تحمل کنه! ترکم کرد! حالا من بخشِ خنده‌دارش را می‌بینم. حالا، من همیشه در حال لبخند زدنم!»