به نام حق
کلاهم را تا روی بینی پایین می کشم و با احترام می نویسم
وقتی چند وقتی باشد که منتظر شنیدن یک خبر بد باشی برایت فرقی نمی کند چه وقت کجا فقط منتظری بیاید و زودتر بساطش را از زندگی ات جمع کند
این روزها تو را در زمین نمی توان پیدا کرد برای من مثل پایان فصل است که سراغت را از مجلات و روزنامه ها و سایت ها بگیرم از حرف هایشان پیداست باز هم به کارت کار دارند کلا تو تیتر یکی هرکاری کنی یک بلایی یک جایی سرشان می آوری تو نون و آب شان شده ای حالا هم که نیستی با این تیم آن تیم کردن نون می خورند
همه متعجب مذهب تواند یا از جادو حرف می زنند تو هم با آن مذهبت با آن تسبیحت اصلا نکند سحرشان کردی ها ها بلند بخند به این حرف ها
از آن روزهای اولی که آمده بودی که کمی از بغض هایم کم کنی زیاد نگذشته که دوباره بغض کرده ام این بار فقط کمی متفاوت تر آرام تر راحت تر از آن دست هایی که برای هواداران پلاکارد در دست رئالی و بغض در مصاحبه های مطبوعاتی ات که مرا کشت و از دلیل رفتن گفتی ... " من مطمئنم که میرم چون بعضی ها این جا از من متنفرند" گفتی که می روی آنجا که مردمی دوستت داشته باشند آنجا که هوادارانش آبی می پوشند
از آن استقبال گرم با آن بیلبوردهای در لباس مسیح تا عکس های روی دیوار خانه های هوادارها و صلیب های مسیح روی آن، فقط یک چیز را می توان فهمید این جا مردم به سان مسیح دوستت دارند . این جا همه با تو برای تغییر آماده اند تو قهرمانی برایشان و از همه مهم تر به تو ایمان دارند
و این شد که تو آمدی
برای من تو همان بازیگر قهرمان خاکستری فیلم های دهه شصتی مان بودی آن جا که با همه در می افتادی در بازی های سخت می شد به رهبری تو تکیه کرد و آخرسر هم زخمی و سربلند برمی گشتی
شاید هم شبیه قهرمان فیلم های هالیوودی بودی که با همه از رئیس گرفته تا تمام سیستم حاکم می جنگیدی و آخر سر هم پیروز برمی گشتی
تو آمدی و خوشی هم با تو آمد تغییر حس خوبی بود که به تیم جان داد و چند هفته به پایان فصل قهرمان شدیم
فصل عوض شد و این بار انگار همه عوض شدیم از اشتباهات تیم پزشکی و عصبانیت های تو تا بازی های بد و جایگاه بد تیم همه چی روی اعصاب بود اما در لیگ قهرمانان خوب بودیم بماند
بماند که همه تو را مقصر ناکامی ها دانستند و فقط هواداربود که برایش تو همان شبه مسیح بودی تو هنوز هم همان بودی برایش که تا آخرین لحظه تو را فریاد زد و فرمانده اشک و بغض تشکر همراه خجالتت کشت ما را ... کشت
و اما رئیس که خیلی صبور بود شاید
و فکر می کنم شبیه رئیس پلیس های فیلم های هالیوودی آنجا که قهرمان داستان شهر را به هم می ریخت و پرونده هم چنان ناتمام بود از روی ناچاری می گفت "ببین ژوزه فکر کردی هرکاری دلت خواست می تونی بکنی این جا قانون حرف اول می زنه نشونو و اسلحه ات و تحویل بده" تو هم اسلحه و نشان چلسی را گذاشتی روی میز و با پوزخندی بر لب تنهایمان گذاشتی
فکر کنم داشتی دور می شدی از ما که نخست وزیر زنگ زد و به چند هزار پست خالی کشورش اشاره کرد و تو بی آنکه حرفی بزنی گوشی ات را خاموش کردی
باورم سخت است این همان رئیس است که روی اتوبوس قهرمانی کنارت ایستاده بود و تو می خواندی"لا لا لا لا بلو ایز د کالر لالالالالا" ....
هم چنان احساس میشوی در استمفوردبریج با صدای یک عالم عاشق خودت بدان همیشه هرجا وقتی تشویق میشوی یک صدای دست اضافی هست کنارشان آن صدا منم
منتظرم تا دوباره ببینمت این جا یا هرجا فرقی نمی کند شاید قرمز بپوشی فقط این را می دانم که فوتبال را بدون تو نمی خواهم همین
برای مردی که در منطقه ای از این جهان به سان مسیح مورد احترام است
پس به مسیح خیانت نکن!!!
"فروزان"