عادل سبحانی - اختصاصی پردیس گیم
.
بي درنگ سراغ اصل مطلب ميرويم، "شبح" فيلم بدي ـست!
فيلم با قدم زدن دوربين در ميان يکي از مرسومات سنتي مکزيکو شروع ميشود، جايي که عده اي از مردم شهر دور ميدان اصلي جمع شده و يکي از بزرگترين کارناوال هاي انساني را رقم زده اند، شبيه به دسته اي از مرغان دريايي، همه شکل هم هستند، اغلب با ماسک هاي اسکويل و باله انگارانه، مردها کت و شلوار رومي پوشيده و زن ها ماکسي به تن کرده اند، انگار ارواح لباس هاي دومادي را در قبرستان پوشيده باشند، چيز زيادي از اين مراسم نميدانم اما اين سکانس قطعا از بهترين سکانس هاي تاريخ جيمزباندهاست ... و شايد يکي از بهترين سکانس هاي امسال سينما، دوربين سيال ون هويتماي هلندي سوژه هايش را از اين معرکه جدا و همچون "کشتي روسي" به کميک استريپي سرپا تبديل ميکند. خودآگاهانه و مدرن.
بعد از اين فيلم به يک باره تمام ميشود، به تعبير شاعرانه، از قبرستان مکزيک که خارج ميشويم فيلم ميميرد ... مندس نميدانسته قرار است چه کار کند، آخرين جيمز باند بيشتر شبيه به يک دزدي تمام عيار تصويري ـست تا يک سينماي مستقل بريتانيايي که هميشه دوستارانش را به ولع مي انداخت ... درام داستاني همچون تمام اکشن هاي جاسوسي هاليوود چند المان را پي گرفته و با انگاره هاي متضاد ابژه ها و سوژه هايش را با يکديگر درگير ميکند، يک رئيس شما را بيرون ميکند، به رئيس خيانت شده و او خانه نشين ميشود، شما به کمکش ميشتابيد، يک دختر تهديد به مرگ است، زندگي او در دستان شماست و اطلاعات شما در دستان او، چه عاشقانه و بکر! دختر را در يک مخروبه به صندلي بسته و دهانش را چسب ميزنند (اسپويل!)، همچون ژوکر در شواليه تاريکي به شما دو انتخاب داده ميشود، يا دختر را نجات بده يا خودت را، و موسيقي همچون کنسرت هاي راک بي رحمانه نواخته ميشود تا سه دقيقه سينمايي را زجر بکشيم!
يک مرد قوي هيکل دنبال شماست! هر کجا که باشيد او همچون شبح، سايه سنگيني بر خلوت عاشقانه تو خواهد افکند... بدمن داستان، رهبر يک سازمان درختي مخوف است که ساليان دراز تمام اتفاقات ناگوار دنيا را رقم ميزده! همه را شنود ميکند، در خانه تک تک آدم هاي دنيا يک دوربين کار گذاشته و سربازان ماشيني خود را که احتمالا با پروژه هاي کنترل ذهن رام کرده شبانه روز مواظب شما قرار داده است! بعد شما را دستگير ميکند، از انجا که عقلي در سرتان نيست، شما خود ميرويد تا دستگير شويد! دختري که دوستش داريد هم همراهتان خواهيد برد، احتمالا يک روز شما را به صندلي جلوي چشمان آن دختر ميبندند، بعد اين رهبر مخوفترين سازمان تروريستي به ابلهانه ترين شکل ممکن، دستان شما را از پشت با دکمه اي به هم نزديک ميکند! بعد از آنجا که آنها نفهميدند شما ساعت داريد و ساعت شما امکان انفجارش هست، با خيال راهت ميگذارند آن را در دست داشته باشيد! بعد هم که اخر گير شما مي افتد، خشاب را خالي کرده و همچون بتمن ميگذاريد تا ژوکر بدون گريم زندگي کند! داستان نزديک به تيپ شواليه تاريکي هم نيست، چه رسد به نسخه جعلي شاهکار نولان!
سينماي انگلستان به زور خود را هم ميراث آمريکا ميداند، اما ادم هاي مهمي دارند، جنايي هاي بريتانيا را با کارگرداني هوشمندانه توماس آلفردسون در "تعميرکار خياط سرباز جاسوس" ميشناسيم، انگاره اي ژرف از نيمه تاريک سياست در اروپاي سرد ... شاکله اي مدرن از سازمان هاي امنيتي و اطلاعاتي که به بي رحمانه ترين حالت ممکن مهره ها را همچون شطرنج از صفحه کنار ميگذارند ... اما شبح بي ترديد فرار رو به عقب لندن به سوي کاليفرنياست ...
خارج از فيلم، موسيقي Writing's on the Wall اثر بي نظير سم اسميث مانند اسکاي فال آدل جاي هيچ بحثي باقي نميگذارد، برخلاف نظر منتقدان موسيقي آمريکا، اين ترک يک کلاسيک تاثيرگذار است، موسيقي زيبايي که قرباني نابلدي سم مندس شده، و بيش از اينکه چهره پر فراز و نشيبي از سياستهاي نظام نوين جهاني ارائه دهد، صرف عاشقانه آقاي جيمز با هزارمين معشوقه خود روي ميز شام ميشود ... .